اسپنتان

پرونده

اما پوشه ی سبزی که در دست حنا زده اش بود تا حدودی خیالم را راحت کرد که برای بازپرسی نیامده است.مرد جوان ساکت بود.من که تا حدودی دست و پایم را جمع کرده بودم رو به او گفتم"برای انجام کاری آمده اید؟"گفت"بله!"بعد هم با چالاکی بلند شد و گفت"می دانید داخل این چیست"گفتم"نه!"گفت"این پرونده ی خانمم است.پارسال شما در یک روستا پایین تر معلمش بودید.تابستان که ازدواج کردیم.نگذاشتم بیشتر درس بخواند.دیروز شنیدم که شما مدیر این مدرسه شده اید.پرونده اش را از آن مدرسه گرفتم و به مدرسه ی شما آورده ام.نمی خواهم پرونده در آن یکی مدرسه خاک بخورد یا گم و گور شود."بعد هم پرونده را روی میزم گذاشت و گفت"بازش کنید و مدارکش را بررسی کنید.یادتان باشد که آن را تحویل شما داده ام و بهتر است که مواظب باشید که گم نشود."در دل گفتم"گیر عجب آدم کم عقل و لاتی افتاده ام."پرونده را باز کردم.مرد دستش را داخل جیب جانبی پیراهنش کرد و پنجه بکسی را بیرون آورد.با دستان بزرگ و مردانه اش با آن بازی میکرد و منتظر نتیجه ی بررسی ام بود.نگاهم روی نام دخترکی که زنش شده بود خشک شده بود.دختری آرام و ریزنقش را به چنین آدم هیکلمندی داده بودند.در دل گفتم"دخترک عجب دل شیری داشته که با چنین مردی ازدواج کرده.بعد در دل پوزخند زدم و گفتم:البته اگر حق انتخابی داشته است."مرد منتظر بود که چه می گویم.مدارکش کامل بود.پرونده را تحویل گرفتم و داخل دفتر خط دار تحویل مدارک برایش تاریخ تحویل و اثر انگشت گرفتم و پایش را مهر و امضا کردم.وقتی خیال مرد از جانب پرونده راحت شد.پنجه بوکس را داخل جیب گذاشت.تابی به سبیلش داد مودبانه خداحافظی کرد و از دفتر بیرون رفت.به احترامش بلند شدم و تا در سالن همراهی اش کردم.شاید میخاستم اطمینان پیدا کنم که از مدرسه بیرون می رود.او راه در حیاط را در پیش گرفت و از مدرسه خارج شد.من به دفتر مدرسه بازگشتم.بوی ادکلن تندی که زده بود.فضای دفتر را پر کرده بود.در دفتر را باز گذاشتم. پرونده را از روی میز برداشتم و داخل تنها کمد قفل دار دفتر گذاشتم بعد خودم را سرزنش کردم که چرا به این راحتی پرونده را از مرد جوان تحویل گرفتم."اگر فردا مدیر دیگری بیاید و پرونده را گم کند.راه خانه ام را خوب بلد است تا برایم دردسر درست کند."باز در جواب گفتم"مگر چاره ی دیگری هم داشتی.اگر تحویلش نمی گرفتی با همان پنجه بوکس میز را از وسط نصف میکرد."در سالهایی که به اجبار مدریر آن مدرسه بودم حواسم به پرونده و خاطره اش بود.بعد از استعفا از رییس بازی هم آنقدر غرق تدریس شدم که پرونده سبز را از یاد بردم.دو سال قبل سر کلاس هفتم دختری با چهره ی آشنا دیدم.دخترک کپی مادرش بود.داستان پرونده سبز دوباره جان گرفت و یک سوال در ذهنم تکرار شد"آیا آن مرد واقعا برای تحویل پرونده ی خانمش آمده بود؟"جواب سوال را پیدا نکرده بودم.از دختر احوال مادرش را پرسیدم و اینکه درسش را ادامه داده یا ول کرده؟در اصل دوباره نگران همان پرونده شده بودم.دختر گفت"مادرش پشت سر هم بچه آورده و وقتی برای درس خواندن نداشته است."بعد از آن حواسم به دختر مرد جوان که لابد دیگر آنقدرها جوان هم نبود،بود.در اصل هنوز از پدر دخترک و پنجه بوکسش می ترسیدم.بعد از مدتی هم دوباره خاطره پدر دانش آموز کم رنگ شد و داستانش از یادم رفت.امسال حال دخترک دگرگون بود.انگار افسردگی گرفته باشد،در خودش بود.هر چه بود می دانستم که مربوط به مدرسه نیست و چیزی از بیرون او را رنج می دهد.مشاور یا مدیر هم نبودم که وظیفه ام ایجاب کند که دنبال مشکل دخترک باشم.در اصل تجربه یادم داده بود که حیطه ی اختیارات یک معلم تا کجاست و تا کجا می تواند پایش را از گلیمش درازتر کند.یک روز دخترک برایم واتساپ فرستاده بود و سوالی در رابطه با درس پرسیده بود.نگاهم روی عکس پروفایلش خشک شده بود.مردی به رویم لبخند میزد.ریش و سبیل گذاشته بود و بر نصف موهایش گرد سفیدی نشسته بود.اما چشمها همان چشمان ترسناک و کاسه ی خون بود.جواب دخترک را دادم و گفتگو را خذف کردم تا دیگر آن عکس را نبینم.در روزهای آتی ناهید بارها سوال پرسید و عکس پروفایلش چندین بار خود را یادآوری کرد.خرافاتی نبودم اما ذهنم به دنبال دلیل می گشت.یک روز به خانه ی دختر خاله رفتم و مادر ناهید و صاحب پرونده سبز را آنجا دیدم.بعد از رفتن مادر ناهید دختر خاله گفت"می دانی چه شده؟"گفتم"چی شده؟"گفت"پدر ناهید گم شده است."گفتم"کجا گم شده؟"گفت"هر کس چیزی می گوید ولی هیچ کس نمی داند که کجا رفته،مرده یا زنده است؟"برایش ابراز تاسف کردم و در دل دعا کردم که مرد سبیل کلفت دیروز ها به خانه اش بازگردد.بعد از آن روز هر بار که ناهید افسرده را دیدم در دل با او همدردی کردم و برای برگشت پدرش دعا کردم ولی باز هم هر بار که ناهید سوال بی ربط و باربط درسی پرسید من باز گفتگو ها را خذف کردم.دلم نمی خواست لبخند مرد سفید مو را که چنین زود پیر شده بود ببینم.امروز وقتی وارد دفتر مدرسه شدم.مردی به احترامم بلند شد و محترمانه سلام کرد.تا به حال کمتر دیده بودم که مردان به احترام زنها خبردار بایستند.در دل گفتم"یعنی این مرد کیست و چرا چنین مودبانه در برابرم ایستاده تا بنشینم."سلام کردم و خواستم که بنشیند.هوای دفتر آنقدر گرم بود که نتوانستم همچنان زیر پوشش چادر بمانم.به نظرم همان مقنعه هم زیادی بود.چادر را از سر کندم و روی رخت آویز آویزان کردم.مرد همچنان ایستاده بود.گفتم"لطفا بنشینید."خودم هم نشستم.با مرد احوال پرسی کردم.چشمم که به ناهید افتاد در دل گفتم"یعنی این پدر ناهیده؟""نه بابا اون که این شکلی نبود.لابد پدربزرگ یا دایی اش است."منتظر شدم تا همکاران یا خود ناهید چیزی بگویند.مرد برگه های امتحانی نوبت اول دخترش را در دستانش جابه جا کرد و گفت"شما هم که حتما معلم. ..دخترم هستید؟ دخترم که از درس شما نمره ی پایین گرفته ولی ان شا الله جبران میکند.در اصل تقصیر من بوده که نمراتش پایین است."در دل چه ذوقی کردم که او پدر ناهید است و گمشده ی ناهید و خانواده اش بعد سالی پیدا شده است."گفتم"هنوز یک ماه فرصت دارد ولی شما کجا بوده اید؟"گفت"مهم این است که حالا برگشته ام."گفتم"خدا را شکر که برگشته اید."نگاهی به مرد چهارشانه ی دیروز و مرد آب رفته ی امروز انداختم.گفت"می دانید من دوست دارم که ناهید به مدارج عالی علمی برسد.خوشحالم که یک معلم بومی مثل شما دارد."گفتم"حالا که شما برگشته اید حتما می رسد."پدر و دختر بلند شدند.ما هم به احترامشان بلند شدیم و خداحافظی کردیم.در دل گفتم"پس در سالهای دور برای تحویل پرونده نیامده بودی.می خواستی معلم بومی روستا را ببینی."و باز با خود گفتم"خوش به حال ناهید انگار پدرش از گور برخاسته و او را بغل گرفته است.کاش روزی پدر من هم از گور سرد بلند شود تا دخترش را بغل کند."در دل به آرزوی محالم پوزخند زدم و گفتم"خدایا شکرت که لبخند را به لب دختری برگرداندی."

Espantan دوشنبه بیست و هشتم فروردین ۱۳۹۶ 2:25
امکانات وبلاگ

آمارگیر وبلاگ

© اسپنتان