اسپنتان

پیرزن پرحرف و مهربانی که انتهای کوچه زندگی میکرد وفات کرده بود.وقتی یک دختربچه بودم بارها همراه مادرم به خانه اش رفته بودم.حیاط خاکی خانه اش پر از مرغ و خروس بود و بزهای سیاه و سفیدش گوشه ی حیاط طویله داشتند.در طویله همیشه باز بود و بزها آزاد در حیاط گشت می زدند.صبر و حوصله زن زیاد بود و هر صبح کثافت جیوانات را جارو می زد.نمیدانم عقلش نمیرسید یا دوست نداشت که بزها و مرغ و خروسها را زندانی کند.وقتی تعارف میکرد و وارد مهمانخانه اش میشدی به فکرت هم نمیرسید که پذیرایی اش چنین تروتمیز باشد.دیوارهای پذیرایی گچ و رنگ نشده بودند و فقط با لایه ای از گل نرم صاف و یکنواخت شده بودند.دورتادور دیوارها نزدیک به سقف چوبی تشت های مسی آویزان بود.هر بار که به اتاق خاصش میرفتم تعداد تشتها ی مسی را می شمردم و برایم سوال بود که چطور آنها را به دیوار چسبانده است.بعد از تشتها نوبت به شمردن پتو و لحافهای بلوچی بود.یک در میان تا نزدیک سقف کوتاه اتاق پتو و لحاف چیده بودند.گاه در لابلای سوالاتی که زن می پرسید شمارش از دستم خارج میشد و مجبور میشدم در ذهن دزدکی دوباره آنها را بشمارم.یک طرف دیگر اتاق هم پر از چمدان و صندوق فلزی یا چوبی بود که شوهر زن از کویت آورده بود.روی دیوار روبه رویی هم چند تابلو و آینه ای بزرگ به دیوار محکم شده بود.آخرین باری که آن اتاق را دیدم همان دوران کودکی بود.بعدها که بزرگتر شدم.عیب بود که به خانه ی در و همسایه بروم و بعد از ازدواج هم آنقدر گرفتار زندگی شده بودم که پیرزن از یادم رفته بود یا نخواسته بودم که او را در بستر بیماری و ضعیف ببینم.حالا پیرزن مرده بود.حیاط خاکی خانه را سیمان کرده بودند.بزها را سر بریده یا فروخته بودند و مرغ و خروسها را داخل قفس زندانی کرده بودند.دیوار اتاق تر و تمیزش شکاف برداشته بود و بر درش قفل طلایی رنگ زده بودند.از جلوی اتاق رد شدیم و وارد ساختمانی آجری شدیم.آستین های لباس محلی دختر پیرزن خیس بود.انگار یک کوه ظرف یا لباس شسته بود.از دیدنمان مبهوت بود یا انتظار دیدارمان را نداشت.بعد از مکثی طولانی تعارف کرد که داخل پذیرایی شویم.روی طاقچه تعداد تسبیح و یاسینها خودنمایی میکرد.دختر بعد از احوال پرسی خوشآمد گفت.برایمان آب آورد و دختر کوچکش حمیده را صدا زد.حمیده بزرگ و خانم شده بود و به همان نسبت ما مسن تر ،پیرتر و شکسته تر شده بودیم و شاید این شکستگی تن و جسم را زیر لباس رنگین و آرایش ملایم پنهان کرده بودیم.دخترعمه که ید طولایی در سخنوری داشت رو به مادر حمیده گفت"دخترت بزرگ شده. کلاس چندم است؟"مادرش گفت"درسش تمام شده."دیری نگذشت که دو خانم دیگر به جمع مهمانان اضافه شد.یک نفرشان نقاب زده بود و زیر نقاب و چادر سیاه یک چادر رنگین دیگر سرش کرده بود.به جای او من از آن همه پوشش تو در تو احساس خفگی میکردم.زن فقط نقاب را کنار زد و چادر سیاه را از سرش برنداشت.بعد از احوال پرسی زنی که مسن تر بود از مادر حمیده پرسید"مادرت کی فوت شده؟ما تازه خبر شدیم."مادر حمیده فکری کرد و انگار یادش نیامد چند روز گذشته،گفت"هنوز به چهل نرسیده است."دخترعمه پرسید"شما اهل کجا هستید؟"زن روستایی را نام برد که اسمش برایم آشنا نبود.بعد هم به خانم نقاب دار اشاره کرد وگفت"این هم عروس کوچکترم است.مدرسه دینی درس خوانده است.زن برادرم است."خانم نقابدار انگار دل پری داشته باشد.گفت"بله زن اول برادرش هستم."خواهر شوهرش خندید و چیزی نگفت.مادر حمیده گفت"برادرت زن دوم گرفته؟"قبل از آنکه خانم مسن تر چیزی بگوید.خانم نقابدار گفت"بله چند ماه است که برادرش زن گرفته.مگر نمی بینی که چقدر لاغر شده ام.همه دردم را در سینه حبس کرده ام و اینها فکر میکنند راضی هستم که شوهرم زن دوم گرفته اما دلم مثل چیلک(طنابی که از برگ درخت نخل درست میشود)تاب خورده.همه سکوت کردیم.شاید انتظار نداشتیم که خانم نقابدار چنین بی پرده حرف بزند.زن در ادامه گفت"شوهرم به بهانه نداشتن پسر زن دوم گرفته.شما بگویید مگر دختر یا پسر آوردن یا اصلا بچه آوردن دست انسان است ؟اگر دست من بود که همان دوران مجردی چند فرزند می آوردم و دیگر نیاز به ازدواج نداشتم."خواهرشوهرش گفت"شوهر من هم زن دوم گرفت اما دیدی که صبر کردم و صبرم ثمر داد.شوهرم زن دومش را طلاق داد.بگو ببینم اگر صبر نمیکردم و خانه و زندگی ام را رها میکردم به کجا میرسیدم؟دست زنها به مردها نمیرسد.زن دوم هم بگیرند باید به خاطر بچه ها تحملشان کنیم."دخترعمه گفت"راست می گوید.اگر زندگی ات را به خاطر هوو ول کنی فقط خودت بدبخت میشوی.شوهرت که یک زن دیگر گرفته و ککش هم نمیگزد."خانم نقابدار گفت"شما درک نمی کنید که من چه زجری کشیده ام و می کشم وقتی شوهرم را کنار یک زن دیگر می بینم.راه به جایی هم ندارم.پدر و مادرم فوت کرده اند."دخترعمه گفت"اگر آنها هم زنده بودند با چند بچه کوچک چطور می توانستی به خانه پدرومادرت برگردی؟"زن نقابدار با بغض گفت"من هم صبر میکنم و آه دلم را پیش خدا می برم."خواهرشوهرش گفت"برادرم را نفرین نکنی.مرد است دیگر ،بیشتر مردها زن دوم و سوم می گیرند.به جای گله یک سوره یاسین بخوان.بلکه دلت آرام شود."زن نقابدار به حرف خواهرشوهرش گوش کرد و یک سوره یاسین از طاقچه برداشت تا بخواند.خواهرشوهرش در ادامه گفت"وقتی شوهرم زن دوم گرفت،خودم دستش را حنا گذاشتم ولی در خلوت فقط گریه کردم و ضجهه زدم.بعد هم شوهرم زنش را به خانه ام آورد.وقتی برایشان غذا درست میکردم و جلوی رویشان می گذاشتم و با هم در یک بشقاب غذا می خوردند می خواستم دنیا سرشان خراب شود. فقط به خاطر بچه هایم صبر کردم.صبرم ثمر داد و بینشان اختلاف افتاد و شوهرم زنش را طلاق داد.نمی دانید وقتی آن زن از زندگی ام بیرون رفت چقدر خوشحال شدم.داستان زندگی مرد و زنها همین است.هر کار بکنیم زورمان به مردها نمی رسد."

Espantan یکشنبه بیستم فروردین ۱۳۹۶ 0:52
امکانات وبلاگ

آمارگیر وبلاگ

© اسپنتان