اسپنتان

مراقبت

استکانها را که جمع می کنم و به آشپزخانه می برم.،صدای پسرعموی مادر به گوش می رسد که می گوید"مهر و محبتها دیگر از بین رفته است.کم کم رابطه ی پدرومادرها هم با فرزندان کم می شود و این چهار تار روابط خانوادگی هم پاره می شود.مثال بارزش خودت هستی فکر میکنی اگر همین یک دختر را نداشتی در خانه ی کدام پسرت جا داشتی.فکر میکنی کدام عروست حاضر میشد تر و خشکت کند؟"مادر گفت"در آن صورت دورم که نمی انداختند،مجبور میشدند نگهم دارند."به هال که برگشتم پسرعمو بحث را کش داد و گفت"کلا در بلوچستان ایران و پاکستان مادرها بیشتر دوست دارند در خانه ی دخترهایشان دوران پیری را بگذرانند تا خانه ی پسرهایشان."من گفتم"البته بعضی منطقه هایش برعکس است."خانمش هم حرفم را تایید کرد.پسرعمو گفت"و البته در تکمیل سخنم اضافه کنم که بستگی به شرایط هم دارد.اگر شوهر دختر مخالفت کند یا بداخلاق باشد در آن صورت دیگر دخترها نمی توانند از والدین مراقبت کنند.مثال روشنش مادر خودم بود.بارها برایم گفته بود که قبل از ازدواج با پدر من با مردی ازدواج کرده بوده که به او امر کرده بوده که حق نداری به خانه ی مادرت بروی.او هم به دلیل آنکه مادرش کور و ناتوان بوده دور از چشم شوهرش به خانه ی مادرش رفته و کارهایش را انجام داده بود.وقتی خبر به گوش شوهرش رسیده به او امر کرده که بین شوهر و مادر یک نفر را انتخاب کند و او مادرش را انتخاب کرده و شوهرش هم او را طلاق داده بود.او هم تا وقت مرگ مادرش ازدواج نکرده و بعدها با پدر من ازدواج کرده بود."در دل گفتم"این اولین بار است که این روایت را می شنوم."خاله زنکها برایم گفته بودند که مادر پسرعمو بس که بداخلاق بوده شوهر اولش او را ول کرده است.البته هیچوقت حرف آنها را باور نکردم.مادر پسرعموی مادرم را که خاله ی پدرم بود خیلی دوست داشتم.پیرزن عجیب هوای نوه ی خواهرش را داشت و من به همان نسبت دوستش داشتم.با آنکه بیسواد بود زن عاقلی بود.وقتی از دنیا رفت بسیار متاسف شدم.پسرعمو در ادامه گفت"و مثال دیگر باز هم مادرم است.اگر یک دختر داشت.از من و عروسش بهتر نگهداری اش می کرد."زن پسرعمو نگاه چپی به شوهرش انداخت و گفت"قیامت مشخص می شود که به مادرت خدمت کرده ام یا او را اذیت کرده یا دور انداخته ام.اصلا تو که لالایی بلدی چرا خوابت نبرده؟چرا خودت از مادرت نگهداری نکرده ای؟دختر یا پسر چه فرقی دارد.من عروس بودم تو که فرزند بودی چرا هوای مادرت را نداشتی؟"پسرعمو گفت"فقط مثال زدم.منظورم این نبود که از مادرم مراقبت نکرده ای."خانمش با عصبانیت گفت"من هم بلدم حرفم را با مثال بیان کنم."نگاهی به زن و مرد انداختم و در دل گفتم"عجب گیری کرده ام.مثلا دیدن مادرم آمده اند و کم مانده با هم دعوا کنند.از سن و سالشان هم خجالت نمیکشند."رو به زن پسرعمو گفتم"همه می دانیم که برای مادرشوهرت زحمت زیادی کشیده ای.شوهرت فقط یک مثال زد.دختر یا عروس فرق نمی کند.هر کدامشان می توانند خوب یا بد باشند.از والدین نگهداری کنند یا شانه خالی کنند."و پسرعمو در ادامه گفت"ولی اکثریت دخترها مهربانتر از عروسها هستند.واقعیت این است که بخواهیم یا نخواهیم دختر با عروس فرق دارد."خانم پسرعمو دیگر چیزی نگفت.انگار آتش خشمش فروکش کرده بود یا حرف شوهرش را درک کرده بود.ملا که اذان دیگر گفت زن و مرد بلند شدند و خداحافظی کردند.در دل خدا را شکر کردم که بلند شده اند تا بروند.رفتنشان بهتر از نشستن و به هم پریدنشان بود.

Espantan چهارشنبه دوم فروردین ۱۳۹۶ 4:14
امکانات وبلاگ

آمارگیر وبلاگ

© اسپنتان