انجمن
برنامه ی تکراری انجمن اولیا و مربیان بود.بعد از سخنرانی مدیر نوبت به حاج آقا بود تا در باب تعلیم و تربیت سخن بگوید.بعد از ادای هر جمله ای آیه ای از قرآن می خواند و به پدر و مادرهایی که گرد هم آمده بودند یادآوری می کرد که در قبال تربیت فرزندان خود مسئول هستند.من هم یکی از آن مادرهای مسئول بودم که کفه ی وظیفه ام به پای مادر بودن و خانه دار بودن و معلم بودن سنگین تر نشان می داد.به بیشتر پندهای مرد دینی به عمد گوش ندادم.از او و حرفهایش نفرت خاصی داشتم.نفرتم مال آن لحظه و ساعت نبود.سالها روی هم انباشته شده بود و چنین خود را نشان داده بود.نشانی که فرقی به حال کسی نداشت.برای آن مرد دینی چه اهمیتی داشت که من به حرفهایش گوش فرا بدهم یا ندهم.ولی برای خودم اهمیت داشت حداقل آن عقده ی خاصی که روی نفسم افتاده بود شل تر می شد.محدثه شاگرد زرنگ کلاس بود.پدرومادرش او را وادار کرده بودند که همزمان به مدرسه و مکتب برود.مدرسه را خودش دوست داشت و مکتب قرآنی را به اجبار خانواده می رفت.هر بار که مجبور میشد همزمان امتحانات دینی و به قول آنها دنیایی را با هم بگذراند اعصابش به هم می ریخت.آخر نتوانست هر دو مدرسه را با هم بگذراند.ترک تحصیل کرد و فقط به مدرسه دینی رفت.امسال به مدرسه ی دینی هم نمی رود.او از مدرسه ی دینی و دنیایی زده شده است.امسال دختران دیگری مثل محدثه گرفتار عذاب دین و دنیا شده اند.من در سکوت به تلاش آنها چشم دوخته ام.مرد دینی می گوید"مادرها وظیفه دارند که در غیاب شوهرانی که سرکار رفته اند به تعلیم و تربیت فرزندان خود بپردازند.چون بابت آن در قیامت سوال و جواب می شوند."او نمی خواهد به خود زحمت بدهد و به این فکر کند.مادری که فقط هفت کلاس سواد دارد.چگونه می تواند در امر تعلیم و تربیت فرزند خود موفق باشد؟مادرم می گوید"مگر ما بی سواد نبودیم.کجای زندگی برای شما کم گذاشتیم؟"سخنرانی حاج آقا تمام می شود و میکروفون را بار دیگر به مدیر مدرسه می دهد.