اسپنتان

کپات

برایش یک لیوان آب خنک می آورم و در مسیر رفت و برگشت خودم را نقد می کنم با خود می گویم"طی این سال و ماه ها چه تحولی در من ایجاد شده؟چرا به پیرزنی که از پشت کوه ها آمده به دیده ی احترام می نگرم و نمی خواهم با گذاشتن اسکناسی کف دستان زبرش او را از سر باز کنم؟آیا عاقل شده ام یا جنونی زودگذر است؟"می گویم"با نوه ات آمده ای؟"لبخند تلخی می زند و می گوید"نه دخترجان با هم ولایتی ها آمده ام.دو هزار نوه ام خیلی وقت است که خراب است.پول ندارد آن را درست کند."در ادامه ی حرفهایش می گوید"آن زمان که تو بدنیا نیامده بودی.از این همه ماشین و موتور خبری نبود.تنها وسیله ی رفت و آمد به شهر خر بود.یک بار به پدرم اصرار کردم که در سفرش به سراوان مرا همراه خود ببرد.یادم می آید که ماه رمضان بود.پدرم قبول کرد و من با زبان روزه همراهش بار سفر بستم.دو شبانه روز در راه بودیم.روز اول را به سختی به افطار رساندم و روز دوم از شدت ناتوانی قادر به ادامه ی راه نبودم.مرا سوار خر کردند."پرسیدم"شبها را کجا می گذراندید؟"گفت"پدرم در شکاف دره ها خرها را کنار هم می بست و در پناه آنها شب را به صبح می رساندیم.روز بعد به سراوان می رسیدیم.حالا که همه وسیله دارند از ده ما تا سراوان راه زیادی نیست ولی من دیگر مثل سابق جوان نیستم."گفتم"بالاخره آب چاه دهتان برگشت یا هنوز خشک است؟"گفت"وقتی باران نمی بارد.آب چاه از کجا بالا بیاید.دل آسمان هم مثل دل مردمان سنگ شده.هفته ای یک بار دولت برایمان سه تانکر آب می آورد.فکر می کنی این سه تانکر آب جواب چند خانوار را می دهد؟"گفتم"یعنی اگر آن سه تانکر آب نباشد. شما دیگر آبی ندارید؟"گفت"چرا در فاصله ی دورتری از ده کنار یکی از کوه ها چشمه ی کوچکی وجود دارد که آنهایی که پای رفتن دارند از همانجا آب می آورند.آب آن چشمه هم کم شده است."نگاهی به آسمان آبی می اندازد و می گوید"اگر امسال هم باران نبارد.حیوانات تلف می شوند.گیاهان هم که الان هم خشک هستند.آن کپات کوچک که برایت درست کرده ام. از دازهای(نوعی گیاه)نیمه خشک است.آنها هم با وجود طبع وحشی و سرسختی شان رو به نابودی هستند."در دل می گویم"پس ما زیر سایه ی آب لوله کشی به خواب رفته ایم و هنوز آفتاب داغ بی آبی را حس نکرده ایم."رو به زن می گویم"شوهرت کجاست؟"می گوید"وقتی دختر نوجوانی بودم.پدرم مرا به شوهرم داد.من زن دوم بودم. حتی از کوچکترین فرزندش سن کمتری داشتم.در اصل همسن نوه هایش بودم.بعد از به دنیا آمدن دخترم فوت کرد.فرزندانم را خودم بزرگ کرده ام.همگی ازدواج کرده اند و زندگی مستقل دارند.تنها دغدغه ام دختر کوچکم است که فلج و خانه نشین است.نمی دانم بعد از من چه کسی به زندگی اش رسیدگی می کند."در دل می گویم"کسی از آینده نمی آید.فقط خدا ساعت مرگ آدمها را می داند."

Espantan جمعه سی ام مهر ۱۳۹۵ 1:38
امکانات وبلاگ

آمارگیر وبلاگ

© اسپنتان