اسپنتان

؟

او هم دل پری از زندگی مردمان دیروز و امروزی که خودش هم جزیی از آنهاست دارد.می گوید"خانه ی ما را دیده ای؟"می گویم"بله دیده ام."می گوید"من این چند روز مهمان اهل این خانه هستم.خانه ی خودم را با وجود آنکه تنها هستم بیش از خانه ی دخترم دوست دارم."می پرسد"تو از تنهایی می ترسی؟"فکری می کنم و می گویم"نه زیاد.ولی گاه در سکوت و تنهایی شبهای طولانی ترسیده ام."می گوید"ولی خدا را شکر به همان نسبت که تنها بوده ام از جن و پری و از ما بهتران نترسیده ام.اما چند سالی ست که از آدمها و دزدهایی که به درون خانه ی آدمها سرک می کشند بیشتر ترسیده ام."می گویم"یعنی راستکی نترسیده ای؟"لبخند می زند و می گوید"بله خدا را شکر نترسیده ام.گاه اجنه را بین خواب و بیداری دیده ام.اما از آنها نترسیده ام.ما پشت داریم.جن جرات اذیت کردن ما را ندارد.بعد هم هر کس بیشتر از آنها بترسد بیشتر به سراغش خواهند آمد و وسوسه اش خواهند کرد."در دل می گویم"ایمان هم چیز خوبی است.ایمان به جد و بر جدها هم پشتوانه ی محکمی برای پنهان کردن نادیده های درون است."می گوید"مادر خدا بیامرزم هم گاه آنها و رفت و آمدشان را می دید اما کمتر درباره ی آنها سخن می گفت.آفریده های خدا را که نمی توان انکار کرد."می گویم"درست است اما علم تعریف واضحی از آنها ندارد."می گوید"ربطی به علم ندارد.در قرآن به آنها اشاره شده است."می گویم"درست است!"سکوت می کنم تا به این بحث پایان دهد.اما او دوست دارد به این گفتگو ادامه دهد.پسرم آهسته می گوید"اینها یک سگ کوچلو دارند."حرفش به بحث از ما بهتران پایان می دهد.زود بلند می شوم تا از آن خانه بروم.می خواهم به خانه ی پدری بروم.خانه ای که روزی مامن روزهای خوش کودکی و نوجوانی بوده است.از اتاق که بیرون می آیم او هنوز روی تخته سنگ نشسته است.می گوید"تو که همین الان آمدی.به همین زودی می خواهی بروی؟"نمی دانم چه بهانه ای بیاورم می گویم"می خواهم یک سر به خانه ی برادرم بروم."از آنها خداحافظی می کنم و از در حیاط خارج می شوم.صاحبخانه در را باز می گذارد تا اگر در را به رویم باز نکردند راهی برای برگشت داشته باشم.نگاهی به دیوارهای گلی خانه مان می اندازم و از دیدنشان قند در دلم آب می شود.هر بر دل در می کوبم کسی در را باز نمی کند.زن داداش در خانه نیست.دوباره به خانه ی آنها برمی گردم.او هنوز روی صندلی سنگی اش نشسته و متفکر به جایی خیره شده است.چشمش که به ما می افتد می خندد و می گوید"دیدی گفتم برای رفتن عجله نکن."می خندم و می گویم"بله دیدم."دوباره از میان رقص پرده وارد اتاق می شوم. سر جای اولم می نشینم و در فکر فرو می روم.در دل با خود کلنجار می روم که او از کجا فهمید که عجله کرده ام و دوباره برمیگردم؟فکرم راه به جایی نمی برد.در دل می گویم"مهم آن است که بعد از سالها یک بار بر لبانش رنگ لبخند را دیدم.به پسرم می گویم"به پدر زنگ بزن تا دنبالمان بیاید."صاحبخانه می گوید"چرا این همه برای رفتن عجله داری؟"در ذهن به دنبال بهانه ای موجه هستم.می گویم"پسرم تکلیف مدرسه اش را انجام نداده.بهتر است که زودتر برویم تا به درسهایش برسد.می گوید"قدیم ها که این همه درس و مشق نبود خاطر آدمها آسوده تر بود.خواب و خوراک و همه چیزشان برابر بود و سالم تر بودند.حرفش را تایید می کنم و در دل می گویم"این حرفت راست است.معلوم نیست برای چه چیز این همه دوندگی می کنیم؟اگر درس خواندن رفاه و آسودگی خاطر به همراه دارد.چرا من حسرت زندگی ساده ی او را می خورم؟"دیری نمی گذرد که شوهرم با بوق ممتد ماشینش سر می رسد و به افکارم پایان می دهد.بار دوم که خداحافظی می کنم در دل می گویم"چرا دین و عرف این همه مرز برای من و او گذاشته است؟چه می شد اگر من می توانستم راحت با او گفتگو کنم؟سوال بپرسم و او پاسخ سوالم را بدهد بدون آنکه این پرسش و پاسخ حس تعصب متعصبان را خدشه دار کند.یا با او سر مزار پدربزرگ و پدرم بروم و این همگام شدن دلی را نلرزاند....

Espantan دوشنبه نوزدهم مهر ۱۳۹۵ 3:24
امکانات وبلاگ

آمارگیر وبلاگ

© اسپنتان