امانتدار
در فاصله ی زمانی که من در مدرسه بوده ام.پسرم از خانه بیرون زده است.کوچه ها،خیابانها و مغازه ها را پیاده گز کرده و به نظر خودش دور از چشم دیگران دوباره به خانه بازگشته است.اما چشم های نگهبان کوچه ها و خیابانها زاغ سیاهش را چوب زده و برای پدرش خبر برده بودند که او چند ساعت به دنبال آزادی های کودکی و پسرانه ی خود بوده است.پدر برایش صد خط و نشان کشید.خط هایی که دل سفید کودک را خط خطی کرد.هر فریادی که بر سر کودک زده شد مانند پتکی بر سر من فرود آمد.در اصل من امانتدار خوبی نبودم.مادری که به هر دلیل نتواند وظیفه ی مادریش را درست انجام دهد.خودبخود سایر محاسنش زیر سوال می رود.من هر چه تلاش کنم تا وظیفه ی معلمی ام را به درستی انجام دهم.اگر در نگهداری از فرزند کم کاری کنم.خودبخود زیر سوال خواهم رفت.غروب امروز من دوباره متهم همیشگی وجدانم بودم.یک دل نه هزار دل می گوید که قید مدرسه را بزنم و مادر خوبی برای پسری باشم که دوست ندارد مادرش سرکار برود اما اعتماد به نفسم را باد برده است.