اسپنتان

نگاه

زن دستم را می گیرد.صدای بلند نفس هایش نشان می دهد که راه زیادی را پیاده آمده است.از او دعوت می کنم وارد هال شود.در حین وارد شدن می گوید"امیدوارم مادرت خانه باشد."لبخند می زنم و می گویم"بله در خانه است."وارد که می شود با مادر سلام و علیک گرمی می کند و کنارش می نشیند.من هم کمی آنطرفتر از آنها می نشینم و خوشآمد می گویم.کولر را خاموش می کنم.می دانم که با باد خنک کولر آبی غریبه است.برایش به رسم معمول این خانه یک لیوان آب می آورم.نصف آب را می خورد.در چشم زن غمی نهفته است که پیش از خودش به حرف آمده است.از آن برق نگاه همیشگی اش خبری نیست.از مادرم طلب حلالیت می کند و از روزگار خوب دور هم بودن و خوشدلی مردمان قدیم می گوید.از پدربزرگم،پدر و عمو که حرف می زند.با دقت به حرفهایش گوش می دهم.انگار منتظر کشف رازی در لابلای سخنانش هستم.می گوید"آنها برای خودشان مسکین و درویش بودند.دیگر مثل آنها پیدا نمی شود."می گویم"پدربزرگم را دیده ای؟"می گوید"بله خوب هم دیده ام.از علم و درایت بالایی برخوردار بود.شب تا صبح ذکر خدا می گفت.گاه وقتی بیمار می شوم به خوابم می آید و می گوید فلان چیز را بخور یا فلان ذکر را بگو.باور می کنی؟حالم با همان تجویز خوب می شود."در دل می گویم"از کجا معلوم کسی که به خوابت می آید پدربزرگ من باشد؟شاید طرف،کس دیگری باشد و خوابت خیالی بیش نباشد."...

Espantan یکشنبه یازدهم مهر ۱۳۹۵ 2:35
امکانات وبلاگ

آمارگیر وبلاگ

© اسپنتان