چهره ی آشنا
در شلوغی تحویل برگه ها رقیه جواب یکی دو سوال را از دوستش پرسید و سریع روی برگه اش کپی کرد.این مطلب از چشم معلم دور نماند.زنگ تفریح که خورد او را صدا کردم.گفتم"دیدم که تقلبی کردی.بار آخرت باشد."با داد و فریاد گفت"به خدا تقلبی نکرده ام."گفتم"هوار نکش.قسم دروغ هم نخور."صدایش را بلند کرد و باز هم قسمش را تکرار کرد.یک لحظه مهار خشم از دستم رها شد و سیلی محکمی روی صورتش زدم.دستش را روی گونه اش گذاشت و اشکهایش جاری شد.اشکش را که دیدم.از رفتارم پشیمان شدم.او را محکم بغل گرفتم و عذرخواهی کردم.او هم عذرخواهی کرد.اشک هایش را پاک کرد و بیرون رفت.آن سیلی اولین و آخرین کتکی بود که بر صورت دانش آموزانم نواخته شد.آن سال رقیه سال تحصیلی را به آخر نرساند.مدرسه را ترک کرد و پی زندگی اش رفت.سال بعد دخترها خبر آوردند که ازدواج کرده است.خیال من راحت شد که دخترک سر خانه و زندگی اش رفته است.بعدها رقیه فراموش شد و دیگر سراغی از او نگرفتم.امروز وقتی وارد کلاس شدم چهره ی آشنایی روی نیکمت جلو جلب توجه می کرد.بچه ها گفتند"خانم اجازه دانش آموز جدید داریم"گفتم"دارم می بینم که شاگرد جدید به جمع تان اضافه شده است."شک داشتم که آن شاگرد جدید رقیه باشد.بزرگ و خانم شده بود.گفتم"اسم شاگرد جدید چیست؟"گفتند"رقیه"در دل گفتم"پس حدسم درست بود.ولی چرا بعد از چند سال به مدرسه بازگشته بود و از آن آرایش غلیظ دیروزهایش خبری نیست.؟"با خود گفتم"شاید اصلا ازدواج نکرده. "بعد از درس آهسته رو به رقیه گفتم"ازدواج کردی؟"گفت"جریانش مفصل است."در دل گفتم"پس از شوهرت جدا شده ای.وقتی جریان ها فصل دار می شوند آخرش به جدایی می رسند."گفت"خیلی وقت است که از شوهرم جدا شده ام و به اصرار پدرم به مدرسه آمده ام تا فراموش کنم."گفتم"حق با پدرت است.برای جبران گذشته ها هنوز فرصت باقی است."لبخند تلخی زد و گفت"سعی میکنم جبران کنم."در دل گفتم"چرا آدمها باید شکست بخورند تا به خودشان بیایند.چرا آن روزها پندهایم رقیه را به درس و مدرسه بازنگرداند تا شاهد لبخند تلخ امروزش نباشم؟