ندامت
چشم از بعد فاصله ترسید و به وقت سازمان دهی با وجود عزم جزمی که داشتم به همان مدرسه ی تکراری با کادر و دانش آموزان تکراری اش رفتم.زلزله نیامده بود تا آدمها را دگرگون کند.فقط دکور دفتر مدرسه تغییر کرده بود.جابه جایی چند میز و صندلی روی معلمی که بیشتر وقتش را در کلاس می گذراند تاثیر زیادی نداشت.من با اصل موضوع مشکل داشتم.وقتی در اوج تدریس معاون مدرسه بدون اجازه وارد کلاسی می شد که درش از شدت گرما باز بود و حواس دانش آموز فرصت طلب را پرت می کرد.من از رفتارش به تنگ می آمدم و دلم می خواست سرش فریاد بکشم.اما رتبه ها و پست و مقامها اجازه ی بی ادبی نمی داد.ناچار از انتخاب تکراری خود پشیمان شدم.من با قانون سخت گیر تربیت معلم قدم به کلاس و مدرسه گذاشته بودم ولی مدیر و معاونش با اصل و تبصره ی مدرک دانشگاهی قدم در مدرسه گذاشته بودند.شاید هم این فکر غلط من بود و رفتار آدمها ربطی به جایی که درس خوانده اند ندارد.اما می دانم که وقتی معلمی پاییز را با یاس آغاز کند فاتحه ی جوجه هایی را که قرار است آخر بهار بشمارد باید بخواند.حس درونم می گوید"تدریس ربطی به رفتار مدیر ،معاون یا دانش آموز ندارد."درونم این بار رو راست نیست.