نماز زن
مردها وسایلشان را داخل ماشین ها گذاشتند.می خواستند شب را در پناه کوه ها به صبح برسانند.خداحافظی کردند و رفتند.من و مادرم به رسم معمول زن بودن در امنیت چاردیواری خانه ماندیم.دیوارهای بلند و قفل هایی که بر درها زده شده بیشتر از آنکه حس امنیت بدهد احساس زندان را تقویت می کرد.خودم را به بی خیالی زدم اما کسی دایم در دلم سخن می گفت که چرا پسرها آزادند و ما نیستیم.گفتم"حرف تکراری نزن.این قانون اینجا است و باید به آن احترام گذاشت.جای زنها آن هم در دل شب کوه و بیابان نیست."بعد از چند ساعت مادر مثل همه ی آدمهای مسن خوابید.من ماندم و دیوارهایی که دهن باز کرده و برای خوردنم آمده بودند.با خود گفتم"اگر برقها بروند و ساختمان در خاموشی فرو رود حتما از ترس سکته خواهم کرد."یادم آمد که یاد خدا آرامش بخش است.در سالهای دور گذشته من شب های زیادی را نافله خوانده بودم.نمی دانم برای ثواب بود یا تسکین درد از دست دادن پدر یا جلب توجه؟ولی زیاد خوانده بودم.آنقدر زیاد که مادرم فکر می کرد که به سرم زده است. یک روز مانعم شد.گفت"نمی خواهد این همه نماز بخوانی.هر چیز حد و مرزی دارد.تو که پیغمبر نیستی."نمی دانم حق با او بود یا نه؟ولی آن دیوانگی زیبا را ترک کردم و همرنگ جماعت شدم.به نماز ایستادم.سکوت باعث شده بود که به جای خدا متوجه خودم شوم و انسانی که بترسد فقط توجهش به ترس جلب می شود.با هر رکعت که خواندم احساس کردم که یک نفر پشت سرم ایستاده است.به فرض ها اکتفا کردم و از خیر نافله گذشتم.در دل می دانستم که ترس بهانه است.من حوصله ی نماز خواندن نداشتم.شور و شوق جوانی سپری شده بود و شاید زودتر از موعد مقرر پیر شده بودم.تلویزیون را روشن کردم.سکوت در هم شکست.زنی آنسوی امواج ماهواره آشپزی می کرد.تلویزیون سرگرمی خوبی بود.حداقل حواسم را از تنهایی پرت می کرد.در لابلای کانالهایی که صفحه زدم.فکر و ذکرم به دنبال دلیل این حبس و تنهایی بود.دلیلش واضح بود.من از دو نعمت خواهر و پدر محروم بودم.با خود گفتم"اگر روز حساب و کتابی در پیش باشد و مجالی برای صحبت باشد دلیل این محرومیت را از خدا خواهم پرسید."