قلعه بمپور
به بالای اولین تپه که رسیدیم.ایستادم تا نفسی تازه کنم.تا در ورودی قلعه فاصله ای نمانده بود.دیوارهایی که بر جا مانده بودند قطور بودند.زیر درب اصلی را ستون فلزی زده بودند تا شاید آنچه از سردر قلعه مانده بود فرو نریزد.وقتی از در عبور کردیم و از پله ها بالا رفتیم برگشتم و پشت سرم را نگاه کردم.طاق دروازه شکاف برداشته بود.با خود گفتم"با آن چند خشت خام و دست ناتوان چند کارگر همین یک شکاف هم مرمت نمی شود چه برسد به دیوارهایی که فقط پایه هایشان برجا مانده است."به راه خود ادامه دادم.به بالاترین نقطه که رسیدم به منظره ی پایین نگاه کردم.بمپور با تمام سادگی و نداری اش زیبا بود.شوهرم گفت"جای افتخار دارد.عجب کلات بزرگی است."دلم به حال میراثی که رها شده بود سوخت.گفتم"بزرگ و ویرانه!"در کنار یکی از دیوارها چاه مانندی وجود داشت که یاد کابوس های شبانه را تداعی می کرد.پله پله انسان را تا زیر زمین هدایت می کرد.نگاهم را از آنجا گرفتم.از سقوط و خالی شدن زیر پایم ترسیدم.آنطرف تر فقط ویرانه بود و زمینی که هر لحظه انتظار داشتی زیر پایت را خالی کند.گفتم"آنچه دیدنی بود دیدیم.بهتر است که برویم."یاد مردمی افتادم که روزگاری در این کلات زندگی کرده بودند.با خود گفتم"یک روز خانه های ما هم مثل اینها ویرانه می شود و با وجود وحشتی که از زیر زمین داریم به داخلش فرو می رویم.کاش آن روز واقعی مرده باشیم و چیزی را حس نکنیم."به طرف در خروجی رفتم.شکاف بزرگ سردرش خودنمایی می کرد.انگار می خواست همان لحظه فرو بریزد.از زیرش رد شدم.از همان مسیری که آمده بودم سرازیر شدم.نگاهی به دره ی روباه ها انداختم.مامن خوبی برای زندگی صیاد مکار بود.روی زمین تکه های ظروف سفالی با رنگ آبی خودنمایی می کرد.تکه ای را برداشتم و دقیق نگاه کردم.باستانشناسی همراهم نبود تا از قدمتش بگوید و سخن راست و دروغ از درگذشتگان تحویلم دهد.دوست داشتم آن را به عنوان یادگاری بردارم اما از طلسم و جادوی درگذشتگان قصر گلی ترسیدم و دوباره آن را روی زمین انداختم.شاید هم ترسیدم که روح سرگردانی به دنبال تکه سفالش راه بیفتد و تا سراوان تعقیبم کند.وقتی به امنیت پایین قلعه رسیدم.سگ وفادار بمپوری دوباره شروع به واق واق کرد.گویی می خواست با سروصدایش به زمین و زمان بفهماند که غریبه ها به دیدار کلات باستانی آمده اند.از کنار خشت های خام و خشکیده گذشتم و نزدیک ماشین به انتظار همراهانم ایستادم.واق واق بیهوده ی سگی که پشت دیوارها حبس شده بود.حس ترسم را تقویت می کرد.آن لحظه احساس زنانه ام می گفت که بهتر است که هر چه زودتر از آن مکان بروم.وقتی شوهر و پسر آمدند و سوار ماشین شدیم.احساس امنیت بازگشت.آدمها هر چه مسن تر می شوند.محتاط تر و ترسوتر می شوند.انگار به زمان ترس ها و دلهره های کودکی بازگشت می خورند.