تیس
این بار تیس آرامش سال قبل را انتقال نمی داد.یک جای کار می لنگید.صاحبخانه به جای آن اتاقک یک ساختمان جدید درست کرده بود.دیوارهای آجر و سیمانی را بلند تر کرده بود.در حیاط خلوت را که باز می کردی با یک دیوار سیمانی رو به رو می شدی که حس زندان را تقویت می کرد.تیس همچنان آرام بود ولی آن ساختمان نوساز حس دلتنگی و ترس را زیاد می کرد.در حالیکه آن برج و بارو باید حس امنیت می داد.یک بار برای نیم ساعت در آن خانه با پسرم تنها ماندم.احساس می کردم یک نفر در اتاق بغلی راه می رود.وقتی به آنجا رفتم جز سکوت خبر دیگری نبود.با خود گفتم"نکند آرامش جن و پری ها را در آن خانه ی متروک به هم زده ایم؟"بعد از آن حاضر نشدم در آن خانه ی ارواح تنها بمانم.شب که می شد این حس ترس چند برابر می شد.دلیل آن همه وهم و خیال را نفهمیدم.فکر می کردم که فقط من یک زن ترسو هستم ولی زمانی که به خانه برگشتم وقتی زن داداش را دیدم.لبخندی زد و گفت"سفر خوش گذشت؟"وقتی برایش از ترس هایم گفتم.زن داداش گفت"من هم وقتی در آن خانه تنها بوده ام به اندازه ی تو شاید هم بیشتر احساس ترس کرده ام.شوهر و بچه هایم نمی ترسیدند.این دلهره فقط به سراغ من آمده بود."گفتم""خوش به حال مردها که تعداد وهم و ترس هایشان کمتر است."زن داداش گفت"ترس ربطی به مرد یا زن بودن ندارد.ترس یک چیز درونی ست که گاه به ظهور می رسد و هزار فکر و خیال درست و غلط به مغز خطور می کند.دور بعدی بهتر است که با هم برویم.