اسپنتان

به همراه شوهرم به اداره رفته بودم.بیشتر کارکنان مرد بودند.نمی دانستم آن تعداد معدود زنهایی که در اداره کار می کردند چگونه تاب می آورند و تحمل می کنند که در یک محیط مردانه کار کنند؟این که همیشه حواست به حجاب و پوشش و حتی طرز حرف زدنت هم باشد مبادا صدایت تیری از جانب شیطان باشد و دل و ایمان کسی را نشانه برود.حرفهایی که کا در کتابهای حجاب و فلسفه اش خوانده ایم و کتابها همه حرف نیست.حتما در عمل جایی خود را نشان خواهد داد و خلاف دین هم ممکن است شکافی از جهنم به رویمان بگشاید و اگر هم نگشاید آنقدر کسی در دلت به قول مادرم خبرک می دهد که احساس گنهکار بودنت را جلوه دهد و ته دلت از تو مجرم خواهد ساخت.کما اینکه آن شخص خبر دهنده همیشه همراه من بوده است.از وقتی که دانش آموز راهنمایی بودم و نگاه دبیر مرد روی برجستگی های بالاتنه ام سر خورد.با آنکه بعد از آن روز مقنعه ام بلندتر شد.اما در برابر دوستم که همان سال ترک تحصیل کرد من مجرم ماندم.دبیرستان زود گذشت و فرصتی برای گناه و تکفیر نداد.اما تربیت معلم باب تازه ای از استقلال و گناه باز کرد.در هیچ کتابی دین تایید نکرده بود که دختری تنها برای درس خواندن به سفر برود.پیامبر برای زنها سفر به تنهایی را نپسندیده بود.گفته بود حرام است.کتابهای دینی زیادی خواندم تا چاره ای برای بار این گناه پیدا کنم اما نیافتم.پیامبر گفته بود که برای آموختن به چین هم سفر کنید اما مطمئنا مخاطب آن حدیث یک دختر تنها نبود.یا مردانی بودند که در دین جایگاه ویژه ای دارند.وقتی در ترس و وهم شبهای تاریک آن شهر دور مجبور می شدم به راننده های تاکسی سر میدان اعتماد کنم معنی استقلال و حرف و حدیث و گناه را خوب می فهمیدم...

Espantan یکشنبه هفتم شهریور ۱۳۹۵ 14:57
امکانات وبلاگ

آمارگیر وبلاگ

© اسپنتان