کار
آخرین بار که بغل دستش نشستم.به خیابان زل زدم.به حرفهایش گوش کردم و تجزیه و تحلیلشان کردم زمستان بود.چند روز پیش باز او را دیدم.مسیر همان مسیر تکراری بود با این تفاوت که این بار خیالم راحت بود که زمستان نیست.گفت"سرش شلوغ است و وقت برای سرخاراندن هم ندارد."من مثل بیشتر زنها سخنش را از دید خود تفسیر کردم و برایش جواب گفتم.گفتم"زیاد از خودت کار نکش.ممکن است مریض شوی یا اعصابت به هم بریزد.ماشین که نیستی و نیاز به استراحت داری."گفت"هیچ مردی از کار زیاد نمرده است.مردها از بیکاری می میرند نه کار کردن."گفتم"به هر حال افراط نکن."و در دل می دانستم که او با منطق مردانه ی خود پیش می رود و به حرفم اهمیتی نمی دهد.زودتر از آنچه فکرش را می کردم به مقصد رسیدیم.خداحافظی کردم و از ماشین پیاده شدم.او باز سر کار رفت و من پی کار خود رفتم.من ساعتهای زیادی به حرفش فکر کردم به اینکه مردها از بیکاری می میرند.اول باور حرفش مشکل بود ولی وقتی تجربه هایم را در ذهن برشمردم به این نتیجه رسیدم که شاید حق با او باشد.وقتی کوچکتر بودم هر بار که عمو را می دیدم می گفت"کی بازنشسته می شوم و از شر مسئولیت رها می شوم؟"بعدها که بازنشست شد زود به خط پایان رسید.دایی هم وقتی در مغازه اش را بست و تمام زندگی اش در خانه و مسجد خلاصه شد زود به آخر زندگی رسید و چند تن از بزرگان فامیل که زود خود را بازنشست کردند و بیماریها به سراغشان آمده است.با وجود تمام نمونه هایی که برای خودم مثال زده بودم دوست نداشتم که او زیادی کار کند ولی نتوانسته بودم حرفم را به کرسی بنشانم.