اتلاف عمر
سالها قبل وقتی دختری دانشجو بودم گذرم به خانه ی آنها افتاده بود.او از من کوچکتر بود و برای کنکور درس می خواند.دستم را گرفت و با خود به اتاقش برد.برایم عجیب بود که یک دختر اتاق مجزا داشت.میز و صندلی و قفسه های پر از کتاب.در ساعتی که من مهمان آن خانه بودم.او فقط درس خواند.مادر و شوهر خواهرش از من و او حسابی پذیرایی کردند.من درس خواندن آن دختر و خودم را با هم مقایسه کردم.میز و صندلی من در آشپزخانه چیده شده بود.خودم آنها را آنجا گذاشته بودم.برایم راحت تر بود که یک مساله از فیزیک بخوانم و در حین سرکشی به غذا به راه حلش فکر کنم.در یک دستم ملاقه بود و دیگ را هم می زدم و در دست دیگرم کتاب زیست بود و نکات مهمش را حفظ می کردم.من برعکس آن دختر در جایی به دنیا آمده بودم که درس خواندن دخترها ارزشی نداشت.هنوز هم ارزش ندارد.هنوز هم آدمها به دست و پا زدنهای یک زن برای ارتقا مدرک به چشم تمسخر می نگرند.مادرم می گوید"این همه درس خواندی به کجا رسیدی که دیگران نرسیده اند؟"این حرف را چند سال قبل مادر دختری که دوست داشت درس بخواند و مادرش مانع مدرسه رفتنش شد هم گفته بود.رو به من و با صدای بلند گفته بود"تو درس خواندی به کجا رسیدی که او می خواهد برسد؟"و من ساعتها به حرف آن زن فکر کرده بودم و برایش هیچ پاسخی نداشتم.او و مادرم زندگی را پای خانه داری سنتی تلف کرده بودند و من زندگی ام را پای آموزش درست و غلط دختران مردم تلف کرده بودم.چند روز قبل چشمم به تابلوی خانم دکتری افتاد که نام و فامیلش آشنا بود.امروز تازه یادم آمد که او همان دختر پشت کنکوری دیروزها است.درس خواندنهایش به هدر نرفته بود.
Espantan
چهارشنبه بیستم مرداد ۱۳۹۵
3:17