اسپنتان

تصویر

به آنها خوش آمد می گویم و کنارشان می نشینم.هر دو نفر مقنعه چانه دار بر سر دارند.با خود می گویم"در این گرما چرا مقنعه ی چانه دار پوشیده اند؟با لباس بلوچی شان نمی خواند."بعد یاد فلسفه ی حجاب می افتم.نگاهی به صورت میرجان می اندازم.یکی از دندانهای جلویش افتاده و بین دندانهایش فاصله افتاده است.به آشپزخانه می روم و برایشان آب سرد می آورم.لیوان را که به دستش می دهم یاد گذشته های دور می افتم.یک روز من و او هم بازی بودیم.از من کمی کوچکتر بود ولی با هم به مدرسه رفتیم.من از مدرسه می ترسیدم.اولین بار او به دنبالم آمد و همراه خودش به مدرسه برد.به مرور زمان من از مدرسه خوشم آمد و درسخوان شدم.میرجان برعکس از مدرسه بدش آمد و آن سال ترک تحصیل کرد.من به کلاس بالاتر رفتم و او از من جا ماند.شاید اولین بذر نفرت از همان سال در سینه اش کاشته شد.کم کم مرا از دنیای کودکانه اش بیرون انداخت.این بیرون انداختن برایم مهم نبود.من دوستان دیگری هم داشتم.به راهنمایی که رسیدم من از ادامه تحصیل باز ماندم.روستا مدرسه راهنمایی نداشت.سال بعد که مدرسه راهنمایی باز شد من و او با هم همکلاس شدیم.او باز ترک تحصیل کرد.نمی خواست درس بخواند.من باز جلو افتادم.سال بعد او دوباره ادامه تحصیل داد.او دیگر به من نرسید.من به تربیت معلم رفتم و او با وجود استعداد خوبی که داشت سال آخر دبیرستان با یک پسربچه ازدواج کرد.بعد از ازدواج یک روز با شوهرش به خانه ی ما آمد.آن روزها چادر سیاه پوشیدن مد نبود.سرتاپا سفید پوشیده بود و لبخند بر لب داشت.در ظاهر خوشبخت به نظر می آمد ولی نمی دانم چرا دلم برایش سوخت؟یک روز او و شوهرش به شهری دور رفتند و من دیگر او را ندیدم.بعدها که او را دیدم دگرگون شده بود.سه بچه آورده بود و انگار آن سه کودک زیبایی و جوانی اش را ربوده بودند.بعدها فهمیدم که شوهرش معتاد شده و راز شکستگی اش مواد مخدر است.وقتی استکان چای را جلویش گذاشتم باز هم می توانستم کینه ی کودکی را ته نگاهش بخوانم.در دل گفتم"در نصفی از آنچه که سرنوشت برایت نوشته خودت مقصر هستی و نصف دیگرش بر عهده ی دیگران است.می توانستی نه!بگویی و درس بخوانی اما ترجیح دادی تن به ازدواج بدهی و خودت را از کتاب خواندن رها کنی."وقتی ملای محله اذان گفت.من از فکر گذشته ها بیرون آمدم.آنها را داخل پذیرایی راهنمایی کردم تا نماز بخوانند.نمازشان که تمام شد رو به من گفت"جای این دو گلدان را عوض کن!"گفتم"چرا؟"خندید و گفت"جا نماز را که رو به قبله کج می کنی رو به گلدانی ست که تصویر مینیاتوری زن و مردی جلب توجه می کند.نماز رو به تصویر روا نیست.باطل است."گفتم"باشه!"گفت"بلکه ناراحت شدی که این حرف را زدم."گفتم"نه!ولی تا به حال به تصویر گلدان و رو به قبله بودنش توجه نکرده ام.وقتی متوجه شدی جایت را عوض می کردی."گفت"بعد آنطرف تر نماز خواندم."در دل گفتم"برو بابا تو هم چقدر حال و حوصله داری.مهم این است که با تصویر یا بی تصویر رو به خدا ایستاده ای و نماز خوانده ای.خواهرش گفت"من هم یک روز نمازم را کامل خواندم و بعد متوجه شدم عروسک نوه ام آنطرفتر افتاده.از کسی پرسیدم گفت چون عمدی نبوده نماز باطل نیست."دیگر حرفی نزدم.موبایل خواهر میرجان زنگ خورد.شوهرش به دنبالشان آمده بود.آنها را تا در حیاط بدرقه کردم.با شوهر خواهر میرجان احوال پرسی کردم و تعارف کردم که برای نوشیدن چای به داخل بیاید.خندید و گفت"حالا که اینها را بدرقه کرده ای تعارف الکی می کنی و قبول نیست."مانده بودم در جوابش چه بگویم.خندیدم و گفتم"خوب آنها دوباره داخل می آیند."گفت"نه دیگر قبول نیست"دیگر حرفی نزدم.او هم ماشین را گاز داد و مهمانها پی کار خود رفتند.به داخل هال برگشتم.نگاهی به آینه ی سر راه انداختم.نصف زلفهایم از زیر چادر پیدا بود.با خود گفتم"خاک تو اون حجاب و چادر پوشیدنت!"

Espantan دوشنبه هجدهم مرداد ۱۳۹۵ 3:48
امکانات وبلاگ

آمارگیر وبلاگ

© اسپنتان