مدرک
شوهرم به زنهایی که کفش ورزشی داشتند اشاره کرد و گفت"به اینها می گویند ورزشکار!نه تو"نگاهی به ردی که پیاده روی نیمه کاره روی کعب پایم گذاشته بود انداختم و گفتم"اگر تا آخرش پیش بروند و از راه رفتن خسته نشوند خوب است.من که به قول تو ورزشکار نبودم و بهتر که زیرش زدم."از شهر که خارج شدیم زیرچشمی نگاهی به نیمرخ شوهرم انداختم.زیرلب ذکر می گفت.من هم یک بار آیه الکرسی خواندم و در دل دعا کردم که سفر به خیر بگذرد.جاده خلوت بود و تا چشم کار می کرد بیابان بود.گاه ماشینی با سرعت رد می شد و صدایش با باد در هم می آمیخت.دورترها سیاهی گوسفندان و چوپانی پیدا بود.با خود گفتم"یعنی صبح تا شب کارش همین نگهداری گوسفندان است یا این فقط ظاهر امر است و چوپان سری در دل خود پنهان دارد."به پاسگاه گشت که رسیدیم خودم را جمع و جور کردم.شاید در دل از اسلحه ای که سرباز برجک نگهبانی حمل می کرد ترسیدم.از گشت که گذشتیم رو به شوهرم گفتم"به نظر من هر چه از سراوان به طرف غرب برویم هوا سردتر می شود و به همان نسبت آدم ها هم یخ تر و نامهربان تر می شوند و هر چه از سراوان به طرف شرق برویم هوا گرمتر و آدمها مهربان تر می شوند.شاید هم منظورم شمال و جنوب باشد."شوهرم گفت"نظریه ات غلط است.همه جا مهربان و نامهربان دارد.خوب و بد که سمت و جهت نمی شناسد."گفتم"نمی دانم ولی فکر می کنم آب و هوا روی اخلاق آدم ها اثر می گذارد."شوهرم گفت"دانشمند!دیگر چه نظریه ای داری؟"گفتم"به طرف غرب و شمال که زیاد رفته ایم.این بار نوبت شرق است.شرقی ترین جا که سراوان است ولی اگر بتوانیم از مرز بگذریم و به پاکستان برویم بد نمی شود.مثلا برویم زیارت قلندر و ببینیم که آنجا چه خبر است."گفت"اگر هدف زیارت است.مشهد هم زیارت دارد.اگر برای ثواب هم باشد که بهتر است.سند قلندر دارد و مشهد امام رضا دارد.تازه مگر یادت رفته که یک معلم به این راحتی ها نمی تواند به پاکستان برود و باید فرم خروج از کشور پر کند."گفتم"ولی من یک روز به سند خواهم رفت.باید آن مریدهای عجیب قلندر را از نزدیک ببینم.آن کلیپی را که برایم فرستاده بودند.بادقت نگاه کردم.زنی که با ریتم طبلها از خود بیخود شده بود و با آن شدت سرش را می چرخاند. مشخص بود که در حال خودش نیست."گفت"زنه صد من چرس کشیده بود.معلوم است که از خود بیخود می شود."گفتم"فکر نکنم که تمام جریان چرس و اعتیاد باشد."وقتی به خاش رسیدیم از گدای کنار پل هوایی خبری نبود.از کنار ایستگاه اتوبوس که گذشتیم شوهرم گفت"خاش شهری که ترمینال ندارد."از پلیس راه خاش که گذشتیم.خواب به سراغم آمد.دوست داشتم که هوشیار باشم و راننده را همراهی کنم اما بارها پلکهایم روی هم افتاد....