اسپنتان

برعکس ها

مردی که پشت خط موبایلم بودم با لهجه ی سراوانی اش گفت"صبح زنگ زدم گوشی را برنداشتی.حتما خواب بودی!"با آنکه آن زنده کیلومترها با من فاصله داشت.از همان فاصله ی دور بابت تا لنگ ظهر خوابیدنم خجل شدم.مانده بودم چه جوابی بدهم.حرفش را تایید یا تکذیب نکردم.از صدای گرفته ام پیدا بود که تازه از خواب بیدار شده ام.در دل خدا را شکر کردم که امروز به جای دو و سه ساعت ده بیدار شده ام. مرد در ادامه کار اداری اش را توضیح داد و خداحافظی کرد.انگار کسی وسط تعطیلات حس به خواب رفته ی معلم بودن را تذکر داده بود یا هوشیارم کرده بود که دور شب زنده داری ها و تا لنگ ظهر خوابیدن ها رو به زوال است.یاد زن همسایه دیوار به دیوارمان افتادم و با خودم گفتم"خوش به حال شهربانو!".او از یک روستای لب مرزی آمده است و زن دوم شوهرش است.مغرب که می شود بوی غذایی که درست کرده در کوچه و حیاط ما می پیچد.خودش می گوید بعد از آنکه شوهرش نماز عشا بخواند.همگی شام می خورند و آسوده می خوابند.وقت نماز صبح از خواب بیدار می شوند و پی روزی خود می روند.در خانه ی ما برعکس است.وقتی شهربانو شام می پزد.من برای آدمهای خسته ای که سر از خانه ی ما در آورده اند چای دم می کنم.وقتی او نماز عشا می خواند.من استکانهای خالی از چای را آب می کشم.وقتی او به خواب می رود من آدمها یی را که آمده اند بدرقه می کنم و تازه یادم می افتد که شام درست نکرده ام.آخر شب هم یاد نماز عشایی می افتم که از قلم افتاده. نمازی که همیشه از مرز عبور کرده و به سحر گره خورده است.از صدای ناله ی در رو به حیاط خلوت هال خانه ی شهربانو می فهمم که وقت نماز صبح است.او وضو می گیرد و نماز می خواند.من هم به نماز می ایستم.او زندگی را از سر می گیرد و من به خواب می روم.صبح من به خواب می گذرد و صبح او در زندگی و هوشیاری سپری می شود...

Espantan چهارشنبه سیزدهم مرداد ۱۳۹۵ 3:15
امکانات وبلاگ

آمارگیر وبلاگ

© اسپنتان