زن نو
فرزانه با هوویش به خانه ی عمه آمده بود.زیرچشمی نگاهی به چهره هوویش انداختم و با خودم گفتم"مثلا زن جدید نعیمجان چه برتری بر زن اولش دارد؟"عمه که کنارم نشسته بود.آهسته گفت"این هووی فرزانه است؟"گفتم"بله!"عمه گفت"مردها هم دیوانه اند.آدمی که زن و بچه دارد چرا دلش را دوباره زنده کند و زن بگیرد.مگر زن اولش خوردن و پوشیدن بلد نیست که یکی دیگر را بالای سرش علم می کنند."در جواب عمه حرفی نزدم و فقط لبخند زدم.عمه فکر می کرد که آهسته حرف می زند ولی در اصل بلند حرف می زد.دیری نگذشت که دختر و عروسهای عمه هم دل از قلیان کندند و به جمع اضافه شدند.مشخص بود که برای تماشای زن جدید نعیمجان آمده اند.با خودم گفتم"فرزانه هم دیوانه است.زن شوهرش را مهار کرده و به دیدن فامیلها می رود.مثلا می خواهد چه چیز را ثابت کند؟"فرزانه و هوویش که رفتند.عمه گفت"حتما از ترس اینکه شوهرش طلاقش ندهد با هوویش چنین مهربان است.وگرنه کیه که از هوو بدش نیاید.این طفلک هم شانس نداشت.فقط حرفش را تایید کردم و باز سکوت کردم.به حرف عمه فکر می کردم به اینکه تمام نیاز یک زن در خوردن و پوشیدن و بچه آوردن خلاصه نمی شود.