اسپنتان

دختران

دخترها شب را مهمان اجباری این خانه بودند.دو دختر که همسن پسرم بودند.پذیرفتن مسئولیتشان برایم سخت بود ولی به اجبار خانواده های بی خیالشان پذیرفته بودم.هر دو از مرز نه سال گذشته بودند.با خودم فکر می کردم که روشنفکر و امروزی هستم اما نبودم.وقتی دختران چادرهای رنگینشان را به گوشه ای پرت کردند تا به هنگام بازی جلوی دست و پایشان را نگیرد.آنها را وادار کردم که جلوی شوهرم چادر بپوشند.شب هنگام که پسرم میخواست با آنها در یک اتاق بخوابند.او را منع کردم و برایشان از محرم و نامحرم گفتم.دینداری پدر و مادر آنها در برابر دینی که من برای خود پاس داشته ام تقریبا مساوی صفر است ولی آن اسلام خاص در دخترها ظاهر نبود.مریم می گفت مادرش هر روز او را برای یادگیری قرآن به مکتب می فرستد ولی مادر مریم برای رفتار اجتماعی کودکش کاری نکرده بود.دخترها بی توجه به پسری که آنها را از چیدن گلها منع کرده بود،آنها را کنده بودند.از بالای پشت بام مردم کوچه و بازار را مسخره کرده بودند و با پسر مغازه دار همسایه دعوا کرده بودند و...وقتی مهمانی تمام شد و آنها به خانه هایشان رفتند.من نفس راحتی کشیدم و پسرم را از ته دل بوسیدم.چند سال پیش وقتی زورم نرسید که او را به حد شاگردان ممتاز کلاس برسانم و سخت غصه خوردم.کسی گفت"هر کودکی استعدادهای ویژه ی خود را دارد.قرار نیست همه اول باشند."آن روز به عنوان یک معلم می دانستم که حق با آن شخص خاص است ولی به عنوان یک مادر نمی توانستم بپذیرم.حال حرف او را درک کرده ام.

Espantan دوشنبه چهارم مرداد ۱۳۹۵ 2:13
امکانات وبلاگ

آمارگیر وبلاگ

© اسپنتان