غرور
دانشجو است و هنوز پله های ترقی را طی نکرده است.چای و شیرینیی را که جلویش گذاشته ام تا نصفه می خورد و این تا آخر نخوردن به نظر خودش کلاس دارد.کلاس نصف کاره اش را جمع می کنم و به فخری که می فروشد فکر می کنم.با خود می گویم"بچه است.بزرگ که بشود درست می شود."در دل می دانم که درست نمی شود.شخصیت او سالهاست که شکل گرفته است و شاید هم درست شکل گرفته.مغرور که باشد.دیگران جرات نمی کنند که از او به عنوان پله ی ترقی استفاده کنند.من و امثال من که غرور را کنار گذاشتیم و سنگدل نبودیم.سالهاست که زیر دست و پا له می شویم.دیگران باور کردند که خوب بودن از وظایفمان است.تنها نقطه ی امیدمان بهشتی ست که وعده داده شده و وای به روزی که بهشت را به سر سوزنی باخته باشیم.گاه فکر می کنم قیامت که برپا شود.حساب فاخرها جدا است.فرشته ها هم به احترامشان دست به سینه خواهند ایستاد و برای ما پای خاکی بودنمان تره هم خرد نخواهند کرد.