اسپنتان

رد دود


نه اینکه منظورم فقط مردم این شهر خاص باشد.فکرم تا هر جا که دلش خواست پرواز کرد.دوران تربیت معلم در شهری که درس می خواندم.در دوساعت هفتگی ای که حق داشتیم به بازار برویم.سر اولین فلکه مردانی به چشم می آمدند که مشخص بود چیزی را معامله می کنند.بعدها فهمیدم که برای معتادان مواد تهیه می کنند.استادی داشتم که در رتبه ای فراتر از جنسیت او را دوست داشتم.یک روز فهمیدم که معتاد شده است.باورم نمی شد که صاحب آن همه گفتار نیک با جان خود چنین معامله کرده است.دوستم برادری دارد که در حد خدا او را ستایش می کند و شاید همگان می کنند.از کسی شنیدم که او هم معتاد شده است.شاید بگویی که شنیدن کی بود مانند دیدن.رنگ چهره و رفتار زود راز آدمها را فاش می کند.تلخ ترین قسمت داستان حکایت دایی مادر است.یک بار ندیدم که بدون تسبیح قدم در این خانه بگذارد.نماز پنج وقتش را در مسجد می خواند.به هر خانه ای که وارد شود زنها از ترس ایمانش موهایی را که عمدا یا سهوا از زیر چادر بیرون زده پنهان می کنند و سنگین می نشینند.اما دایی عیب بزرگی دارد.اهل قلیان و گاه سیگار است.سرفه که می کند مادر قربان صدقه اش می رود و از او می خواهد دکتر برود.نمی دانم دکتر می تواند برای آدمی که هوای آلوده را به عمد و به رسم عادت به درون شش هایش می فرستد معجزه کند؟دیروز سر نبش خیابانی روی صندلی ماشین به انتظار نشسته بودم.بساط بازار و دنیا گسترده بود و فرشته برایم گناه ثبت می کرد.مردی از آنسوی شیشه با دستان سیاه و لباس چرکین قوطی فلزی و پلاستیکی جمع می کرد با هر قدمی که برمی داشت.از حالی به حالی می شد.مشخص بود که اعتیاد او را به این حال و روز انداخته اما از کی و از کجا برایم سوال بود.با خود گفتم"یعنی این سوال را تا به حال از خود پرسیده که چرا معتاد شدم؟"پاسخش را نمی دانستم.اما در جایی دیگر آن روزی که مسافر زاهدان بودم.شاگرد اتوبوس وقتی پنجره را باز کرد و سیگارش را آتش زد.در لابلای پک هایی که به سیگار می زد رو به راننده گفت"کسی یادم نداد که چطور زندگی کنم.روزهایی که کتابها را به گوشه ای پرت کردم و پی بازی دویدم.هیچ کس دستم را نگرفت و نگفت که فلانی درس بخوان.بی عقلی کردم و دیگر مدرسه نرفتم.حالا هم مجبورم جور تنبلی های دیروز را بکشم.زن همسایه مردمدار و با ادب است.شوهر معتاد و بداخلاقش زندگی را بر او و فرزندانش زهر کرده است.امشب بعد از مدتها دوستی را دیدم او هم اسیر مردی معتاد شده و سرمایه اش را بر باد داده.مال بماند جوانی و زیبایی اش بر فنا رفته بود.زنی که دیروز به خانه اش رفته بودم.خنده ی تلخی کرد.دست پسرش را نشانم داد و گفت"جای سیگار است.پسرم شیطنت کرده و علیم این بلا را سرش آورده."نپرسیدم که در آن خانه ی شلوغ علیم کیست و چه نسبتی با کودک دارد.کودک لباس چرک و خاکی اش را تکاند و فارغ از ردی که سیگار بر دستش حک کرده پی بازی اش دوید...

Espantan شنبه بیست و نهم خرداد ۱۳۹۵ 3:3
امکانات وبلاگ

آمارگیر وبلاگ

© اسپنتان