اسپنتان

زهرا پذیرفت که ریسک کند و به خانه ی فالگیر پیر برود.از من خواست که همراهش بروم.من هم از خداخواسته قبول کردم.روزی که اجازه داشتیم از مرکز بیرون برویم.به بهانه ی خرید از سرپرستی اجازه گرفتیم.فقط دو ساعت وقت داشتیم که آدرس خانه ی فالگیر را پیدا کنیم و پند آینده را بشنویم.نگران گذشت آن دو ساعت نبودیم.نگهبان مرکز پیرمرد مهربانی بود که به ما اطمینان خاصی داشت.زمان خروج و ورود را طوری ساعت می زد که بازپرسی نشویم.از خیابان آزادی که گذشتیم.نصف راه را پیموده بودیم.از چند خیابان که گذشتیم وارد کوچه پس کوچه های گلی و خلوت شدیم.دو دختر با چادر کش دار و مانتوهای بلند و گشاد به دنبال آدرس خانه ای بودیم که حتی نام صاحبخانه را نمی دانستیم...

Espantan دوشنبه شانزدهم آذر ۱۳۹۴ 3:34
امکانات وبلاگ

آمارگیر وبلاگ

© اسپنتان