همسایه
صدایش بغض آلود است و هزاران گله دارد.نمی دانم شماره موبایلم را از کجا آورده؟می گوید "من با مادرت پیشتر از آنکه تو به این دنیا بیایی رفیق و همسایه بوده ام،اما حیف که پای آمدن و دیدارش را ندارم و در این چاردیواری حبس هستم.پسرم سرکار است و نوه هایم پسر هستند و سرگرم بازی.عروسم هم چشم دیدنم را ندارد.درد کلیه امانم را بریده و چشمم سوی دیدن ندارد.نمی دانم کی شب می شود و کی آفتاب طلوع می کند و قبله کدام طرف است؟"می گویم"تنهایی چکار می کنی؟"می گوید"دوران جوانی از پدربزرگت ذکر و بیت بسیار یاد گرفته ام،همانها را تکرار می کنم.اگر سوره های قرآن و این بیتها را بلد نبودم، تا حالا دیوانه می شدم."می گویم"از حفظ میخوانی؟"می گوید"بله همه را از بر میخوانم.بیت "بی بی فاطمه "را از حفظ بلدم."دلم می خواهد کمی از کتاب ابیاتش را بخواند،اما حرفی نمی زنم.در ادامه از داستانهای دوران جوانیش می گوید.اینکه چطور بچه های یتیمش را به تنهایی بزرگ کرده و حالا در چاردیواری حبس است و کسی سراغش را نمی گیرد.می گویم"آنها هم حتما سرگرم زندگی خود هستند و همینکه تلفنی احوالش را می پرسند هم خوب است."او در سیر تکرار خود است و خود را بی کس و تنها می بیند.دوباره احوال مادرم را می پرسد و می گوید"به مادرت بیش از دیگران خدمت کن که جنت زیر پای والدین است و دستانت را می گیرد."حرفهایش را تایید می کنم.مکالمه تلفنی طولانی شده و نمی دانم که چطور از او خداحافظی کنم؟آخر خودش انگار از حرف زدن خسته می شود.می گوید "از طرف من دستان مادرت را ببوس و حلالیت بطلب که ما بیشتر از آنکه همسایه باشیم مثل مادر و دختر بوده ایم و سالیانی که کنار هم بوده ایم هرگز به سخنی دل همدیگر را نرنجانیده ایم.الان دنیا عوض شده و از هم دور افتاده ایم."می گویم"چشم "و از زندانی خداحافظی می کنم.من ساعتهاست که به زن همسایه خانه قدیمی فکر میکنم.چرخ روزگار چرخیده و دوباره همسایه شده ایم.