اسپنتان

گندمزار

آفتاب رو به غروب بود و باد سردی می وزید.دلم نمی خواست به خودم زحمت بدهم و از حصار خانه فراتر بروم.به امنیت داخل قفس عادت کرده بودم.اما بالاجبار رفتم.جایی دورتر از تمدن شهرنشین ها ،در دل نخلستان خشکیده،زمینهای ول و رها سرسبز شده بودند.کرتها سرسبز ویکدست گندم و جو بودند.زمین نمناک بود،انگار تازه آبیاری شده بود.جلوتر منبع آب را یافتیم.از دل زمین لوله ای سبز شده بود که چون چشمه می جوشید.آب به داخل جویهایی که ماهرانه بازسازی شده بودند جاری و به گندمزار می رسید.جلوتر ،پیرمردی به دیوار کوتاه گندمزار تکیه زده بود.کج بیل را کنار گذاشته و به جوی روان کنار گندمزار خیره بود.تکان نمی خورد،گویی از سرما یخ زده باشد یا در عالمی دیگر سیر می کرد.همراهم پس از احوال پرسی رو به او گفت"آب قنات است؟"گفت"نه!آب قنات آنقدر کم است که به اینجا نمی رسد.این آب چاه فلانی است.از فاصله دور تا اینجا لوله کشی کرده که کشاورزی کند و زمین را آباد کند.این گندمزارها همه متعلق به اوست.من فقط نگهبان کشتزارم."و باز سکوت کرد و در خود فرو رفت.من به جای تحسین پیرمرد و دستانی که برهوت را سبز کرده بود،به مرگ او فکر میکردم.به اینکه سرما و کرونا او را از پا در می آورد و باز به خود تلنگر میزدم که او صد نازپرورده چون تو را کفن می کند و باز پابرجا می ماند.طبیعت او را نمی کشد ،بلکه به پاس خدمتش عمر جاودان  می بخشد.از کنار پیر جویبار گذشتیم ،در حالیکه نمی خواستم عبور کنم و دوباره تا چشم کار می کرد،برهوت بود و نخلهای بی سر

Espantan شنبه هفتم اسفند ۱۴۰۰ 0:10
امکانات وبلاگ

آمارگیر وبلاگ

© اسپنتان