خیرات
از بیماری و دوا خوردن که خسته می شوم.یاد خیرات و صدقه می افتم.می توانم به نیت صدقه اسکناسی را تا بزنم و مثل بی بی زیر فرش قائم کنم و سر فرصت به مستحقی ببخشم و بلا را از سرم دفع کنم، اما این کار را نمی کنم.حسی درونی وادارم می کند که برنج و خورشت درست کنم.در ظرفهای یکبار مصرف بریزم .به خانه های پایین شهر بروم و به دست آنهایی که می شناسم،برسانم.با وجود خستگی و پژمردگی زیاد این کار را انجام می دهم.وقتی کارها سامان می یابد و ظرفهای غذا روی هم چیده می شود،نفس راحتی می کشم.آنها را در ماشین می چینم و راهی می شویم.در مقصد ،اولین صدقه بگیر در به رویمان باز نمی کند.رد هیچ آدمیزادی جلوی درب کوچک و زنگ زده خانه اش پیدا نیست.انگار سالهاست که از آن خانه رفته است.کودکی دوان دوان نزدیک می شود و می گوید"کسی در این خانه زندگی نمی کند.همگی به ملکشان برگشته اند.آن ظرف غذا را به من بده."ظرف را به دستش می دهم و دلم می گیرد.دلم از رفتن آنها می گیرد.دومین نفری که در به رویم می گشاید،زنی سیه پوش است.زن سیه پوش چنان با مهارت خود را در چادر پیچیده که هیچ جای صورتش به جز تک چشم سیاهش پیدا نیست.با او سلام و علیک می کنم ،در حالیکه که اسمش را هم نمی دانم.او هم انگار نمی داند که کی هستم که در این مغرب درب خانه اش را کوبیده ام.صدقه را به دستش می دهم و زود برمیگردم.به او مهلت پرسش و پاسخ نمی دهم. زن در خانه را که می بندد،پسرهایی که در کوچه سرگرم بازی هستند،به سویم می آیند.می خندند و می گویند"به ما هم غذا بدهید"سرو رویشان کثیف و روی دستانشان یک لایه چرک نشسته است.بسته ای به دست آنها می دهم و وقتی روی صندلی ماشین می نشینم دلم نمی خواهد که دیگر از جایم تکان بخورم.گویی هیچ رمقی برایم نمانده است.همراهم می گوید."آن صخره کوچک را می بینی؟وقتی من کودک بودم هر کس خیرات داشت آنها را داخل فرغون می گذاشت و کنار آن می ایستاد و به هر رهگذر یک نان لواش که لایش تکه ای مرغ پخته بود،تعارف می کرد.هیچکس بیشتر از یک سهم برنمی داشت و همان تکه نان و مرغ سیرمان می کرد.آدمها خشنود بودند.بی بی می گفت آن صخره کوچک که اطرافش را شن پهن کرده بودند به آستانه قلندر معروف بود.مردمان اعتقاد داشتند که قدم قلندر به آن آستانه رسیده و آنجا نماز خوانده است.ثواب صدقه و خیرات در آن دو چندان است"به تکه صخره نگاه می کنم.اثری از شنهای کنارش نیست و نشانی از تقدس به چشم نمی خورد.کودکان با رنگ فشاری سیاه رویش نام و نشان و تاریخ نوشته اند.می گویم"مردمان قدیم چه عاقل بوده اند."هنوز حرفم تمام نشده که ملای روستا اذان می گوید.اثری از مسجد قدیمی و مناره گلی و زیبایش نیست.آن را خراب کرده و به جایش مسجدی جدید به شکل مساجد هندی ساخته اند.پر از نقش و رنگ.وقتی دختر بچه ای کوچک بودم،دخترخاله جاروی بزرگی به دستم می داد تا همراهش باشم و مسجد را جارو بکشم.دختر خاله می گفت"ثواب دارد و من معنی ثواب را درک نمی کردم.فقط می دانستم که در انتهای پیچ پله ها جایی ست که موذن می ایستد و اذان می گوید.هرگز از آن پله های گلی مناره بالا نرفتم تا از آن بالا آسمان روستا را تماشا کنم.مردان هم هرگز به خود زحمت ندادند که مسجدی را که در آن نماز می خوانند ،جارو بکشند.