اسپنتان

تئوری

در جایی خواندم که فردی هر شب که می خوابید ،احساس میکرد یک نفر زیر تخت است.مالیخولیایی که ممکن است همراه هر نفرمان باشد.پیش روان شناس رفت که با ویزیت گران درمانش کند.هزینه درمان نداشت.چاره ای دیگر اندیشید و عاقبت نجار با بریدن پایه های تخت،مشکل را برای همیشه حل کرد.چند صباحی ست که پسرم نجار درون را گم کرده و گذرش به مشاور افتاده است.من هم هر بار همراهش می روم.در مطب وقتی در صف کوتاه انتظار چشمم روی سنگفرش موزاییک خشک شده و دانه های رنگی را می شمارد.زنی با برقعه وارد می شود.کودکی همراهش است که سر به زیر است.زن با منشی صحبتی می کند و کنار من می نشیند.می گوید"تو چرا پسرت را آورده ای؟"می گویم"مشاوره تحصیلی"می گوید"به این پسر نگاه کن.به چشمان مظلومش نگاه نکن!درس و تحصیل پیشکشش.تمام وسایل خانه را شکسته و کارش به جایی رسیده که من را هم می زند.تا حالا دیده ای که اولاد ،مادرش را بزند؟"پسرک انگار پشت نیمکت کلاس نشسته،واقعی سر به زیر و ساکت است.می گویم"حتما خانه تان حیاط بزرگ دارد.او را به حیاط بفرست تا بازی کند و انرژیش تخلیه شود."می گوید"فکر می کنی این کار را نکرده ام؟اما می دانی چکار کرده اند؟"جوابی نمی دهم و زن می گوید"نفت گالن را روی چوبها ریخته و آتش زده است.خدا را شکر که زود رسیدم و آتش به کپسول گاز نرسید وگرنه تمام ملک را به آتش می کشید."نگاهی به پسرک می اندازم.هنوز دست به سینه روی صندلی نشسته و تکان نمی خورد.در دل با خود می گویم"مشاور می خواهد به این پسر و مادرش چه بگوید؟"دلم برای مادر و پسر می سوزد.جای خالی پدر خانواده برایم سوال است.نوبت به مشاوره درسی می رسد.کودک و مادرش فراموش می شوند.روی میز عسلی دو گلدان کوچک را روی طرحی از ترمه چیده اند.در فاصله ای که مشاور از مفاد کتاب تئوری انتخاب می گوید.تعداد گلبرگهای مصنوعی را می شمارم.یاد حکایت نجار و پایه های تخت افتاده ام.کسی که پایه تحصیلات عالیه را برایم ببرد و داستان ترس ها بی تئوری انتخاب به آخر برسد.

Espantan پنجشنبه شانزدهم دی ۱۴۰۰ 3:37
امکانات وبلاگ

آمارگیر وبلاگ

© اسپنتان