اسپنتان

ثواب

ماسک و مقنعه را که پوشیدم با عجله از در هال بیرون زدم.آنقدر عجله داشتم که یادم رفت چادر را که زیر بغل زده بودم،بپوشم.قبل از آنکه در حیاط را باز کنم،زنگ به صدا در آمد.با خود فکر کردم که راننده سرویس است.بدون پرسش در را باز کردم.زنی با لبخند جلویم ظاهر شد.در دل گفتم"وای نه!این از کجا سبز شد؟"زن گفت"من بارها به خانه ات آمده ام.هر بار به من کمک کرده ای .این بار هم کمک کن."یادم نیامد که آن بارها کی و کجا اتفاق افتاده است.با این حال از او خواستم که بیرون منتظرم باشد،تا برگردم.صندوقچه اسکناس ته کشیده بود.تمام گوشه و کنارها را گشتم تا عاقبت اسکناسی که دنبالش بودم،پیدا شد.دوباره با شتاب بیرون آمدم.راننده هم آمده بود.پول را به زن دادم و دودل در را بستم.در خانه دو آدم مریض را جا گذاشته بودم تا به محل خدمت بروم.نگران بودم که آن غریبه گدا نباشد و برای دیده بانی خانه آمده باشد و با همراهانش بازگردد.زن گفت"صبر کن تا مطلبی را به تو بگویم،وقتی به آدم محتاجی پول می دهی با دست چپ و پنهانی بده تا ثواب کار برایت ثبت شود."یک لحظه هنگ کردم.در آن گارد عجله ای که برای رفتن گرفته بودم و به خاطرش معطل شده بودم،می خواستم در جا او،ثواب و عقاب را آتش بزنم.گفتم"باشد و در را به روی خود و زن غریبه بستم.سوار ماشین شدم و در مسیر کوتاهی که ارزش سواره رفتن نداشت به حرف زن فکر کردم.‌او که آنقدر از ثواب می داند چطور از عزت نفس نمی داند؟چرا کار نمی کند  تا فرشتگان بر دستان پینه بسته اش بوسه زنند؟به مدرسه که رسیدم از فکر کار و گدایی و ثواب در آمدم.طبق معمول شلوغ بود.کف پر از شن و خاک بود.سنگ ریزه ها پاشنه کفش را می خراشیدند و حین راه رفتن روی هم می لغزیدند.صدای خراش آلوده شان در مغز می پیچید.

Espantan پنجشنبه نهم دی ۱۴۰۰ 1:28
امکانات وبلاگ

آمارگیر وبلاگ

© اسپنتان