ترس
رو به شمال،جایی که مسکن مهرها تمام می شوند.من درون ماشین پارک شده بودم.باد به شدت می وزید و هیبت کوه های روبه رو را ترسناکتر جلوه می داد.تاریکی شب را نور زرد لامپی در دوردست کمتر می کرد.انگار به جز من،باد و کوه هیچکس نبود.نبض درون به شکلی آزار دهنده تند می زد و روح به تلاطم در آمده بود.خسته از زندان با او همراه شده بودم که دوری بزنم.او به بهانه کاری به درون خانه ای رفته و بازنگشته بود.صدای واق واق سگی از دور دست به گوش می رسید.گویی صدای پارسش هر لحظه نزدیک و نزدیکتر می شد.شاید هم من چنین خیال می کردم که سگ هر دم نزدیک و نزدیکتر می شود.باد با شدتی بیشتر به درب حلبی خانه متروک آنسوی کوچه می کوبید.شاید او هم شدت ترس و وهمم را فهمیده بود.راننده که آمد امنیت دوباره بازگشت اما من از هوس دور زدن پشیمون شدم.از زن بودن،وابسته بودن و انتخاب غلط سخت تر پشیمان شدم.بلوچ ضرب المثلی دارد که می گوید"پشیمانی رشد نمی کند."در زبان بلوچی لفظ و بیانش جذابتر و غم انگیزتر است.