شغل کاذب
هر بار که در خانه را باز میکردم تا جایی بروم پسر مغازه دار آنسوی خیابان با دوستانش دم در مغازه ولو بودند.گویی استخوان در بدن نداشتند که سرهم نگهشان دارد.به نظر می رسید که معتادند،شاید هم نبودند.از وقتی آنها سبز شده بودند من کمتر بیرون می رفتم.می ترسیدم که تا من بیرون می روم آنها وارد خانه شوند و برای سرگرمی شیشه ها را بشکنند.نمی دانم از کجا به ذهنم رسیده بود که آنها چنین کاری می کنند؟یک هفته آنها مهمان این برزن بودند و بعد نیست شدند.بنزین فروشی دری بود که از دوزخ به رویشان باز شده بود،نتوانستند آن را تاب بیاورند.