اسپنتان

پند

می گوید در این شرایط سخت و شیوع کرونا به همه توصیه کرده ام که به بازار نروند.پارچه و بدن و آستین لباس که گم نمی شود.بعد از کرونا هم می توان خرید.به تو هم توصیه می کنم که به بازار نروی.قحطی لباس که نمی آید.مرا ببین!"بعد لباس جدیدش را نشانم می دهد و در ادامه می گوید"این لباس را قبل کرونا برا عروسی دخترعمه ام خریده ام.برا عید فطر هم همین را پوشیدم.آسمان به زمین رسید؟"ذهنم دور از پند خواهرانه اش تاریخ عروسی دخترعمه اش را حساب و کتاب می کند.آن را با تاریخ آخرین لباسی که خریده ام مقایسه می کند.از تاریخ مصرف عروسی قومش یک سال هم نگذشته است.معلوم هم نیست با آن قیافه حق به جانبش چند دست لباس برا آن عروسی دوخته و روی هم گذاشته است؟ولی چرا در این دم خاص خیرخواه من شده است؟اینها همه اراجیفی ست که ذهن می بافد و تحویلم می دهد.همان حس خاص درونم گل می کند و رو به او می گویم"ولی من به توصیه ات گوش نکردم.با ماسک و الکل و دستکش بازار را گز کردم.لباس عید هم خریدم.فقط آن را پیش خیاط نبردم.هنوز در کمد افتاده و خاک میخورد.می خواهد سخنی بگوید اما کلامش را می خورد.انگار او هم دریافته که پندش به دردم نخورده است.پولکهای طلایی لباسش رو به نور می درخشد و نورش چشم را می زند.آخرین بار که لباس آینه دوزی پوشیده بودم پرسیده بود"نورش چشمت را نمی زند؟من وقتی لباس زرزری می پوشم سرگیجه می گیرم."یادم نمی آید که در برابر پرسشش ذهنم چه به هم بافته بود؟ترفندهایش برای آنکه ثابت کند که مرا بابت آینه دوزی لباسم که چشم مردان را به جای اذیت نواخته است به جهنم خواهند فرستاد  کارگر نیفتاده بود.من همان راهی را رفته بودم که دلم خواسته بود به عمق چاله های جهنمی پیش رویم فکر نکرده بودم.

Espantan دوشنبه بیست و ششم خرداد ۱۳۹۹ 4:1
امکانات وبلاگ

آمارگیر وبلاگ

© اسپنتان