تابوت شیشه ای
وضعیت روستا از قرمز هم گذشته است.ماشین شهرداری با آن بوق هشدار نکره اش بر در و دیوار خانه ها آب و مواد ضدعفونی می پاشد.صدای زنگش در مغز می پیچد و از گوش خارج می شود.من با همه ترس و وحشتی که از کرونا داشتم،فاز بی خیالی گرفته ام.خامها آنقدر نیش و کنایه زدند و زور ابر سرنوشت را به رخم کشیدن که دیگر سکوت اختیار کرده ام.معاون مدرسه در گروه واتساپی خطاب به من گفته بود"اگر خدا بخواهد در شیشه هم باشی گرفتار کرونا می شوی و اگر نخواهد در مرکز آلودگی هم که باشی هیچ طوری نمی شود."من خود را در تابوت شیشه ای که معاون گفته بود تصور کرده و در دل تلخ خندیده بودم.به تابوت شیشه ای و قبر بی حفاظمخندیده و رد شده بودم.به جبر روزگار به خانه بیماری رفته و از آبی که تعارفم کرده بودند نخورده بودم.زن صاحبخانه رو به من گفته بود"آبمان آلوده نیست،بخور"من در دل گفته بودم"از کجا میدانی؟وقتی خانه ات مرکز رفت و آمد فامیل و همسایه هایت است.تو حتی نمی دانی لیوانی که به دستم داده ای را کدامیک و به چه نحوی شسته است؟"و بعد باز یاد تابوت شیشه ای افتاده بودم.یکی دیگر گفته بود"تو هر چند هم رعایت کنی و در قرنطینه باشی باز دیگرانی که به خانه ات می آیند و قرنطینه نیستند،زحمتت را به هدر می دهند.آدمها آنقدر نیش و کنایه زده و فلسفه بافته بودند که آخر به این نتیجه رسیده بودم که عده ی زیادی منتظرند که من کرونا بگیرم تا به همگان اثبات کنند که کاری از تابوت شیشه ای بر نمی آید و سرنوشت جبار مطلق است.حال ورق برگشته است.در این اوضاع قرمز سرخپوستی ایمانداران تقدیر در تابوت شیشه ای خزیده اند.من همان خود سابقم هستم.فقط ترسم نقش بر آب شده و با آن کنار آمده ام.