اسپنتان

عروسی

بعد سالها به عروسی رفته بودم.تیغ بران عزراییل مهلت عروسی رفتن را گرفته بود.ارایش غلیظ نكردم.حس جوانی و برازندگی از میان رفته بود.وقتی اماده شدم دلم برای خودم سوخت.مادر مریض بود و ديگر نمی توانستم با خیالی اسوده همراهش به عروسی بروم.پسرم دوست نداشت همراهم بیاید و دخترانی نداشتم که لباس زیبا تنشان کنم و همراه خود ببرم.ناچار با زن همسایه و دخترش به جشن رفتم.صدای ضبط انقدر بلند بود كه طنينش قلب را می لرزاند و اگر کسی بیمار قلبی بود حالش را بد میکرد.ادمها همان ادمهای سابق بودند.لعاب ارایش نتوانسته بود گرد پیری را بپوشاند.زنها و دخترها بیشتر رنگ زنان پاکستان را گرفته بودند.دوخت لباسهای بیشترشان مدل پاکستانی بود.جواهراتشان ترکیب بلوچی،پاکستانی و عربی بود.سنگینی جواهرتشان با شغل شوهرهایشان نمی خواند.مگر انکه گنج پیدا کرده یا عیار انچه بر سر و روی خود اویزان کرده بودند پایین باشد.نقش حنای قرمز دست دخترها با وجود ظرافتش حالم را به هم می زد.یاد خون می افتادم.به هنگام رقص دختران با اعتماد به نفس کامل روسریهای رنگین بلوچی شان را برمیداشتند.قشنگی لباس محلی بلوچی به شالهای همرنگ و نقشهای زیبایشان بود.وقتی ان را به کناری پرتاب می کردند حکم پرنده ای را داشتند که پرهای دمش را کنده اند.دختران رقص فارسی و بلوچی را کنار زده بودند و هندی می رقصیدند.انگار در لابلای شوهر کردن،بچه اوردن و درس نخواندن کلاس رقص رفته بودند.از هندي ها هم بهتر مي رقصيدند.در میان کوچک و بزرگشان کسی ملا نبود که برایشان وعظ و نصيحت كند و از اتش جهنم بترساندشان.بهشتي يا جهنمي همه در يك كفه بودند.لحظه هاي گذران عمرشان را در محفل شادی که برگزار کرده بودند شاد بودند.من اما زود خسته شدم.نصف حواسم به پسر و مادری بود که در خانه تنها جا گذاشته بودم.خدا به احدی ظلم نمي كند اما مي تواند رودي از غصه به كاشانه ات روانه كند.حس غلط ادمیزاد می گوید از این کارش خرسند است.

Espantan جمعه سوم آبان ۱۳۹۸ 3:17
امکانات وبلاگ

آمارگیر وبلاگ

© اسپنتان