اسپنتان

خاطرات

کوچه پس کوچه های خاکی روستایشان را نشانم می دهد و می گوید"یادش بخیر چه خاطرات خوبی داشتیم."سکوت می کنم و در دل می گویم"مثلا چه خاطره خوبی از اینجا دارم که یادش را پاس بدارم.فقط می دانم که یک روز پر پروازم را شکستند و در این دهات زندانی ام کردند."جلوتر که می رویم پسرهای جوان سیگار به دست بر لبه دیوار کوتاهی نشسته اند و گپ می زنند.خدا می داند که چه می گویند?در دل می گویم"لابد پسرهای جوان علافهای دو دهه قبل هستند.هر بار که از مدرسه تا خانه را پیاده گز می کردم.به ان نقطه که می رسیدم عرعر خنده پسرها بلند میشد.به عمد بلند می خندیدند.از خنده هایشان متنفر بودم اما مجبور بودم که یکبار ان مسیر را پیاده برگردم.راه زیادی نبود اما پر از هول و بلا بود.من از دل ناز و نعمت به ان کوچه پس کوچه های خاکی و پر از لجن پرتاب شده بودم و ان روزها ایمان داشتم که خدا به احدی ظلم نمی کند.از کنار پسرهای سیگار به دست که گذر کردیم روستا به اخرین حد خود رسیده بود.خاطراتی که در بایگانی ذهن دفن شده بودند یک به یک سر از خاک بیرون اورده و نفرت به ارمغان اورده بودند.به ذهن هیچ کس خطور نخواهد کرد که این همه نفرت را در دل جای داده و دم نزده ام.

Espantan یکشنبه چهاردهم مهر ۱۳۹۸ 22:52
امکانات وبلاگ

آمارگیر وبلاگ

© اسپنتان