اسپنتان

زلف

یک بهار و تابستان زلف پریشانم را کوتاه نکرده ام.از مرگ اخرین زنی که دیده ام چندین ماه می گذرد.وقتی موهای بافته اش را حلقه حلقه باز میکردند باور نمیکردی که صاحبشان دیگر نفس نمی کشد.من هم مویم را نگه داشتم که وقتی غسال و زنها دورم جمع شدند بر کوتاهی زلفم ریشخند نزنند.انها را مثل سرخ پوستها بافته ام که اذیت نشوم اما شانه زدن موی کوتاه کجا و باز کردن گره موهای بلند کجا?ان روزها که دختر کوچکی بودم.مادر موی بلندم را می بافت و موجش را با كتيرا و حنا صاف ميكرد.الان دور حنا و كتيرا به سر امده است و مصنوعات جايش را گرفته است.هر بار که خسته می شوم جلوی اینه می ایستم .قیچی به دست می گیرم که مویم را برش بزنم و خیالم را راحت کنم اما نمی توانم.همه اینها را گفتم که بگویم عصر شپش و نامرتبی موی پسران به سر امده است.پسرها تمیزی موی بلندشان را باور کرده اند اما اموزش و پرورش هنوز در تحجر خود غرق است.

Espantan چهارشنبه سوم مهر ۱۳۹۸ 2:6
امکانات وبلاگ

آمارگیر وبلاگ

© اسپنتان