اسپنتان

پرسه

به اجبار به پرسه بزرگان رفته بودم.تنها خاطره ای که از خانم متوفی در ذهنم جولان میداد مربوط به سالها قبل بود.من تازه عروس بودم و مادرم تا توانسته بود روی سر و دستم طلا اویزان کرده و به عروسی یکی از اقوام دور فرستاده بود.گوشواره های چند جفتی بلوچی را به زور نخ و کش روی گوشم اویزان بود.با انکه زیر چادر بود اما جلب توجه میکرد.ان خانم کنار من نشسته بود.چادرم را قشنگ با دست باز کرد و نگاهی به گوشواره های بزرگم انداخت.محو حرکتش بودم.مسن بود و نمیشد به او چیزی گفت.چادرم را دوباره درست کردم و حرفی نزدم ولی همیشه برایم سوال بود که چرا چنین کرد?ایا برایش عجیب بود که دختر یک معلم ساده این همه جواهرات داشته باشد یا می خواست اصل و بدلش را تشخیص دهد یا هر فکر دیگری که بگویی که کار ان زن را توجیه کند به نظرم امد و بعد از مدتی فراموش شد اما در مراسم پرسه باز دوباره زنده شده بود.من انقدر غرق افکار گذشته و حال بودم که در ساعات طولانیی که در مجلس پرس گذراندم یادم رفت که فاتحه بخوانم و صلوات بفرستم.از مجلس که بیرون امدم سردرد و گرمازده بودم.داستان مرگ ادمها غم انگیز و ترسناک است و اکثرا یادمان می رود که همگان رفتنی هستیم.

Espantan چهارشنبه شانزدهم مرداد ۱۳۹۸ 2:57
امکانات وبلاگ

آمارگیر وبلاگ

© اسپنتان