سیه
هوا به شدت گرم بود.تحمل چادر سیاه سخت بود.ان را کنار گذاشته و چادری گلدار و به رنگ تیره پوشیده بودم.برایم جالب بود که در بازار زنان چابهار تعدادی از زنان با لباس رنگی و جیغشان چادر سیاه و برقعه بر چهره در رفت و امد بودند.در دل گفتم"کی وقت کرده اند که چادرهای زیبا و رنگی شان را کنار بگذارند و سیاه پر کلاغی بپوشند?"حسی خصمانه میگفت که من بینشان مثل مجرمی هستم که قانون سیاهشان را شکسته ام.اما اهمیتی ندادم.از جایی به بعد بازار انقدر شلوغ شد که رد دادن تنه ادمها سخت به نظر می رسید.احساس میکردی که از کوچه ای برزخی در حال گذر هستی.راه برگشت در پیش گرفتم.همراهم گفت"چرا برمیگردی"گفتم"تحمل این شلوغی را ندارم"سوار ماشین که شدم نفس راحتی کشیدم ولی فکرم هنوز درگیر زنان برقعه پوش و چادرهای سیاهشان بود.از بازار زنان سودی عایدم نشده بود.راه دریا را در پیش گرفتیم.ارامش دریا و امواج ادمخوارش زیبایی خاص خود را داشت...