کتاب
می خندد و می گوید"باز دفتر و کتابهایت پهن است.این بار می خواهی شاگردانت را به کدام مسابقه بفرستی?"خنده ای تحویلش می دهم و در جوابش سکوت می کنم.او هم لبخندی از رضایت می زند و دیگر سخنی نمی گوید.لااقل خیالش راحت است که سرم در اخور کتابهاست و کمتر غصه می خورم.در دل تعداد ادمهایی را که در مورد کتابها پرسیده اند شمارش می کنم و اخر به این نتیجه می رسم که انها را از روی میز عسلی هال جمع کنم و جایی دور دست تر بگذارم.زن داداشم گفته بود"نفست نمی گیرد مثل بچه ها این همه کتاب دورت ریخته ای.من اگر خانه ام کمی از نظم و ترتیب خارج شود عصبی می شوم و خناس می گیرم."به او هم لبخند تحویل داده و در دل گفته بودم"اگر کتاب نخوانم مثلا چکار کنم?"اخر تسلیم شدم.امروز کتابها را جمع کردم و در کمد گذاشتم که خاک بخورند.