اسپنتان

کنیز

دیروز یکریز نوشته بودم.وقتی کارم تمام شده بود به مرز انزجار و نفرت رسیده بودم جالب انجا بود که کسی مجبورم نکرده بود که بنویسم و امروز یکریز کار خانه کرده بودم .از شستن و تازدن لباس ها و ملحفه ها تا نظافت خانه و اشپزخانه.تمیز کردنی بیهوده که دوباره رنگ چرک و کثافت مي گیرد و دوباره باید از نو اغاز کنی و در این تکرار مکرر اخر ادمیزاد از پا در می اید.سقت می شود.دوستم گفته بود"تو چرا انقدر جان می کنی?به خانمی که کارهای خانه ام را انجام می دهد ،می گویم بیاید و به تو هم کمک کند."وسوسه شده بودم و بعد یاد حرف عروسم افتاده بودم.گفته بود"اگر کارهای خانه ات را بدهی یک نفر دیگر انجام دهد.چربی رو چربی و قند روی قند جمع می شود و از شدت بیکاری هزار بیماری جدید میگیری."بعد برایم خواهرزاده پولدارش را مثال زده بود كه از وقتی مستخدمش را جواب کرده و کارهای خانه را خودش انجام می دهد سرحال و میانه اندام شده است.لیست کارهایی را که باید انجام دهم ردیف کرده بودم و سر اینکه مستخدم بیاید یا نه با خودم چانه نزدم.یک به یک انها را انجام دادم و از لیست خذف شدند وقتی به خود امدم که رو به روی او نشسته بودم و او از خستگی کارش برایم گفته بود.او یکریز حرف می زد.من چشم به او داشتم و حواسم از حرفهایش پرت بود.اینکه رییس اداره چه گفته و او چه جواب داده و...چه اهمیتی برایم داشت.من خود به مرز مردن رسیده بودم و او در باغ نبود.

Espantan چهارشنبه نهم مرداد ۱۳۹۸ 3:48
امکانات وبلاگ

آمارگیر وبلاگ

© اسپنتان