اسپنتان

رود

مامور بودم نوشته ای را که بیش از یک ماه دستم بود به اخر برسانم و تحویل دهم اما هر بار که غرق نوشتن می شدم کاری پیش می امد و انچه رشته بودم پنبه میشد.دیروز و دیشب تمام کارها را رها کردم و ان را به اخر رساندم.بعد از پایان کار وقتی در اینه خودم را دید زدم رنگ به چهره نداشتم.موهایم پریشان بود گویی از گور برخاسته ام با خود گفتم"یعنی نوشتن همینقدر سخت است?"به خودم پاسخی ندادم.چادری سر کردم و به اصرار پسرم سوار ماشین شدم تا به تماشای رودی فصلی برویم.جاده و طبیعت بکرش هیچ جاذبه ای برایم نداشت.گویی مرده ام.به کنار رود که رسیدیم دوست نداشتم از ماشین پیاده شوم.نمی دانم ان رودخانه چه خاطره تلخی را در ذهنم تداعی میکرد?هر چه جستجو کردم نیافتم و ناچار پیاده شدم.دیری نگذشت که اشناهای دیگری هم امدند.دل بکر طبیعت و هوای تازه بود اما زنها باب بیماری هایشان را باز کرده بودند.همه در حال ناله بودند و به امید راه چاره ای که به امپول و دارو و ازمایش ختم نشود.جالب انجا بود که در لابلای گله و شکایتهایشان قلیان هم می کشیدند.همه هم برای اعتیادشان دلیل موجه داشتند.یکی دندانش درد میکرد،یکی برای رفع خستگی می کشید و الی اخر و من از حرفهایشان به مرز تهوع رسیده بودم.می خواستم برخیزم و کمی انطرفتر بنشینم جایی که نه چشمم به رودخانه وحشی بیفتد و نه ان زنها...

Espantan سه شنبه هشتم مرداد ۱۳۹۸ 3:9
امکانات وبلاگ

آمارگیر وبلاگ

© اسپنتان