وفاداری مردان
زنی وفات کرده و تک دخترش را با برادرانش تنها گذاشته است.من روزهاست که به عمق تنهایی ان دختر فکر میکنم.وضع او و خودم را مقایسه می کنم.در حقیقت سالهاست که به این موضوع فكر میکنم.اگر من زودتر از مادرم نمیرم بعد از او تنهای تنها میشوم.مردها و پسرها نمی توانند جای خالی مادر،خواهر و دختر را پر کنند.این خلا بخواهم یا نخواهم باعث سقوطم میشود.گاه با خود می گویم کاش من هم پسر بودم یا اصلا به دنیا نمی امدم که چنین زجر بکشم.چند سال پیش به پرسه پیرزن همسایه رفته بودم .دخترش برای دلداری زنی که بچه دار نمیشد و شوهرش زن دوم گرفته بود به من اشاره کرد و بلند گفت"این هم فقط یک بچه دارد و دیگر بچه دار نمی شود.باید شوهرش برود و یک زن دیگر بگیرد?"برای لحظه ای سکوت حاکم شد.همه ی نگاه ها به من دوخته شد.من حرفی نداشتم اما در دل گفتم"زنک احمق عجب مثل بی پروایی زد."و دوباره اوضاع به روال عادی بازگشت.زنی که عصبانی بود و به خون شوهر ملایش تشنه بود.ارامتر شد.شاید با خودش فکر کرد اگر با وجود یک بچه شوهر من هم زن دوم بگیرد.یک نفر دیگر هم به درد نفرت او گرفتار می شود و تحمل رنج او اسانتر می شود.از ان مجلس که بیرون امدیم ان داستان هم تمام شد و شاید هم تمام نشد.به ماه نکشیده دختر همسایه هم درگذشت.شوهرش چهارماه صبر کرد و زن دوم گرفت...