اسپنتان

پایان

یک خبر خوش در این خانه نمی پیچد.خبر یک تولد،یک عروسی،یک سفر حج،یک جشن...همه بدبختی و بوی تعفن مرگ است که هر روز نو می شود و شاید من میپندارم که نو می شود.زن سیه پوش دو لیوان اب سرد پشت سر هم خورد.انقدر خسته بود که می پنداشتی از کویر پا به خانه ما گذاشته است.گفتم"کجا بوده ای?"گفت"نپرس که یک هفته است درگیر ثبت و سند خانه ام هستم و هنوز كه هنوز است تمام نمي شود."گفتم"تنها رفته ای?"گفت"نه با یکی از همسایه ها رفته ام.بیچاره زن خوبی است.خاص به این خاطر که تنها نباشم همراهم امده است."گفتم"پس چرا همراهت نیامد?تعارف کرد?"گفت"نه برایش زنگ زدند که خواهرزاده اش فوت شده است.او به خانه خواهرش رفت و من اینجا امدم."گفتم"جوان بود?"گفت"اره هنوز دیپلم نگرفته است.خودکشی کرده است.همین تابستان قرار بود عروسش کنند."در دل گفتم"پس چرا خودش را کشت?"زن مهلت نداد که سوالی بپرسم و امار خودکشی ها را برایم ردیف کرد از پسر معتاد نوراتون تا همین نوجوانی که خود را سوزانده بود.باز در دل گفتم"عجب انتقام سختی از زندگی و روزگار گرفته و عجب دل و جراتی داشته است."در گذشته های دور وقتی پسر نوراتون خود را کشت پدربزرگ که بسیار کتاب خوانده بود و برای هر مطلبی سخنی بیان میکرد میگفت"خودکشی دل و جرات نمی خواهد .هیچ چیز نمی خواهد فقط جنین نارسی ست که قبل از موعد متولد می شود."من ان روزها معنی جنین را نمی فهمیدم اما بعدها روزهای زیادی به خودکشی فکر کردم.فکرهایی که به جایی قد نداد.

Espantan سه شنبه یازدهم تیر ۱۳۹۸ 2:22
امکانات وبلاگ

آمارگیر وبلاگ

© اسپنتان