اسپنتان

کولی

می گوید "این فصل جالق خوب است.سرسبز است.باد که می وزد.دانه های نارس خرما روی زمین می افتد.نمی دانی جمع کردنشان در سبدهای حصیری چه حس خوبی به ادم می دهد.از این نخل به ان نخل و وقتی به خود می ایی تا ته نخلستان رفته ای.اما اینجا چه نخلستانها از بی ابی رها شده اند و مردمان نخلهای زنده شان را در حصار خانه هایشان پنهان کرده اند.به ما چیزی نمی رسد و انچه روی زمین می افتد همانجا می پوسد.اگر بشود شوهرم را وادار می کنم که این بار هم جالق برویم."گفتم"مگر انجا هم خانه دارید?"گفت"خانه نمی خواهد.یک خانه کوچک برای مدت کوتاهی اجاره می کنیم و زمستان دو باره به اینجا یا هر جایی که قسمت شد برمیگردیم.تو نمی دانی لذت زندگی در سفر است نه این خانه های اجری که شما درونشان خزیده اید.دل ادم در ساختمانهایتان می گیرد.از این زندگی خسته نمی شوید?"گفتم"چرا اما به یکجانشینی عادت کرده ایم."گفت"عادت نمی کنید.کسی به قفس عادت نمی کند.فقط دوام می اورد"

Espantan سه شنبه هفتم خرداد ۱۳۹۸ 14:3
امکانات وبلاگ

آمارگیر وبلاگ

© اسپنتان