برق
باران می بارد.دیدنی است اما رعدوبرق که می زند ترسناک می شود.ادم دلش می خواهد در سوراخ موشی قایم شود یا به اغوش گرمی پناه ببرد اما ادمها بزرگ که می شوند .سوراخ موشها برایشان کوچک می شود.ان شب ترسناک که من از شدت خشم باران خواب به چشمم نیامده بود.خشم باران درخت مدرسه را از جا کنده و روی دیوار اوارش کرده بود.در سالهای دور که من اولین سالهای خدمتم بود به جبر زمانه مدیر ان مدرسه کوچک شده بودم.مستخدم شیفت مخالف ان درختها را کاشته بود.هر بار که من را می دید اخمهایش در هم می رفت و بابت نهالهایی که تازه کاشته بود تذکر میداد.میگفت"دخترهای مدرسه به نهالها اسیب زده اند"من هر بار به بچه ها تذکر میدادم در حالیکه اطمینانی قلبی میگفت ان مرد در اشتباه است و کسی به نهالها دست نزده است.بعد از چند سال ان درختهای بی ثمر جان گرفت.مستخدم اما هنوز از ما نفرت داشت در حالیکه دخترها گاه و بیگاه به درختهایش اب می دادند.به انها یاد داده بودم که چطور لوله ها را به ضرب كش و نايلون به هم ببندند و شیرفلکه اصلی اب را از لای علفهای هرز پیدا کنند و اب را به جریان بیندازند.خدا می داند که سرنوشت ان تعداد اندک دانش اموزان خندان و فعال به کجا کشید?بعدها ان مرد بازنشسته شد.ما هم از ان مدرسه به مدرسه دیگری نقل مکان کردیم.درختها به دیگران سپرده شد و فقط خاطره ی اخمهای ان مرد بر خاطر ماند.حال باران رعداسا درخت را از جا کنده نمی دانم خاطرات را هم با خود شسته و برده یا نه