زردي
یک سرماخوردگی ساده به نظر مي رسيد اما وقتي كه بهتر شدم و خود را در اینه دید زدم متوجه شدم که انقدرها ساده هم نبوده است.انگار خونم خشک شده باشد صورتم زرد و نزار شده بود.با خود گفتم"چرا قبلا متوجه نشده ام?"در دل خندیدم من از ابتلا تا بهبود بیماری را در دوندگی هایم در بیمارستان برا بهبود حال مادر و بعد از ان در پذیرایی از انهایی که به ملاقات امده بودند گذرانده بودم.در بیمارستان انقدر مریضي و بدبختي بود كه سرماخوردگی به چشم نمی امد.زنی که کنار تخت مادرم بستری بود رو به من گفت"می دانی من دو نوه و یک فرزند فلج را نگهداری می کنم.دکترها می گویند قلبم مشکل دارد.همسایه ها مرا به بیمارستان اوردند.تو بگو ادمی که نان اور پنج نفر باشد و دستش به جایی بند نباشد.پسرش معتاد باشد و خواهرش مریضي ناعلاج داشته باشد مي تواند بدون حرص و جوش زندگی کند?مگر دست خود انسان است?"گفتم"نمی دانم ولی با حرص و جوش هم کاری از پیش نمی رود.چرا کمیته یا بهزیستی نمی روی?"گفت"به خدا رفته ام.اما هر بار یک جای پرونده ایراد پیدا می کند.شناسنامه نوه ها که دست مادرشان است ولی هنوز نتوانسته ام کار ان فرزند فلج را هم درست کنم."گفتم"خدا بزرگ است."پسر جوانی که کنار تختی دیگر نشسته بود و برای مادر بیمارش فال حافظ مي گرفت"به انجای سخنش رسیده بود که خوش باور نباش.گویی حافظ به من میگفت که ساده لوح نباشم.بعد سکوت کردم و به صفحه موبایل چشم دوختم.دیگر نمی خواستم حرفهای زن بیمار را بشنوم.پسر و مادر جوانش یکریز حرف می زدند.من اما انقدر خسته بودم که نمی خواستم صدایشان را بشنوم ولی وادار به شنیدن شدم.اخر من هم از سکوت خسته شدم و رو به مادر پسر گفتم"چند روز است که بستری هستی?"گفت"روز دوم است."گفتم"بالاسری ان مریض مي گفت"در فلان روستا ملایی ست که علاج حساسیت را می داند."پسرش گفت"ادرسش را پرسیدی?"گفتم"بله پرسیدم."بعد ادرس را به پسر جوان دادم.نمی دانم چرا فکر میکردم ان ملا یا رمال می تواند برای ان زن کاری انجام دهد?پسر گفت"ادرس را بلدم."در دل گفتم"اگر این مرد جوان را در کوچه و خیابان می دیدم حاضر نميشدم با او همكلام شوم اما حالا راحت با او و مادرش همسخن شده ام.انگار هزار سال است که انها را می شناسم.دکتر که به عیادت بیماران امد همه را مرخص کرد.گفت"نسبت به روزهای گذشته حال همه شان بهتر شده است اما برخی بیماری ها علاج کامل ندارد و بارعایت نکاتی که تذکر داده ام روند زندگی تان کمی بهتر می شود."من از ان روز انقدر درگیر پرستاری ها و پذیرایی ها بودم که نفهمیدم کی مریض شدم و کی بهبود یافتم و خدا به احدی ظلم نمي كند...