اسپنتان

خانه

کلید را که در در چرخاندم و وارد شدم گویی دنیا را ارزانی ام کردند.صاف به حیاط خلوت رفتم.در حیاط خلوت بزرگ خانه پدری تپه ای خاکی وجود دارد که از ان بالا می توانی دنیا را سیر کنی.ان تپه و ان جای خاص پر از خاطرات کودکی و جوانی است.هوا سرد بود اما من نمی خواستم که از ان اوج به زیر بیایم.کنارم مجله ای از عهد عتیق افتاده بود.افتاب برگه هایش را زرد کرده و رنگ کهنگی گرفته بود.در ان سالها من کتاب و مجله زیاد می خواندم.تنها تفریحم در دوران مجردی خواندن روزنامه و مجله بود.مادر مخالف سرسخت کتاب و مجله ها بود و تنها راه رستگاری را در خواندن قرانی می دید که خودش در دوران کودکی نخوانده بود.اما انیس من کتاب و مجله بود.مجله ها و مدرسه تنها دری بود که راه را برای ورود به دنیای خارج باز میکرد.مجله را ورق زدم.مطالبش همان زندگی نامه دختران و پسران دیروز بود.ان روزها چه با ذوق و حوصله ان مطالب را می خواندم اما امروز حالش را نداشتم من ان دختر بی خیال دیروزها که بر مژ گان پدر جا داشتم نبودم.ازدواج کرده و مادر شده بودم.فرزندی بر مژ گان من نشسته و دلبری می کرد.دور پادشاهی ام به سر رسیده و در همان خانه دفن شده بود.افتاب که غروب کرد سرما بیشتر شد.من اما خیال دل کندن نداشتم.گویی پدر کنارم نشسته بود و از خاطرات می گفت.خاطراتی که پایان نمی پذیرد...

Espantan شنبه ششم بهمن ۱۳۹۷ 2:9
امکانات وبلاگ

آمارگیر وبلاگ

© اسپنتان