اسپنتان

مرز

دخترها سرصبح جلوی در مدرسه ایستاده بودند و بلند بلند می خندیدند.نمی دانم به چه چیز می خندیدند اما همیشه از این خنده های بلندشان بدم می امد.راهم را برعکس جایی که ایستاده بودند کج کردم.نمی دانم چرا از دنده چپ بلند شده بودم اما حوصله هیچکدامشان را نداشتم.سلام كردند و جواب سلامشان را دادم.تصور انكه يك و نيم ساعت با انها سر كنم غمناک بود اما شغل معلمی خواستن و نخواستن نمی فهمد.فقط ابلاغی را که می فهمد که به پیشانی ات چسبانده است.هر قدم که در ان ماسه های بادامی فرش شده برمیداشتم و کفشم را خراب و خاکی می کرد بر درصد نفرتم از ان دختران خاص می افزود.با انکه با حس نفرتم مبارزه کرده بودم و سعی در جایگزینی عشق داشتم اما ان لحظه صبح تمام تلاشم بر باد رفته بود."دوستشان ندارم و خود را خلاص كرده بودم."اما به وقت حضور در كلاس نفرت رنگ باخته بود و من همان معلم تکراری روزهای قبل بودم...

Espantan یکشنبه سی ام دی ۱۳۹۷ 22:39
امکانات وبلاگ

آمارگیر وبلاگ

© اسپنتان