سینگل
زنگ خانه خورده بود و دخترها سوار سرویس های مدرسه می شدند.مینی بوس تا در پر از ادم بود.ایمنی حرفی برای گفتن نداشت.من و چندین دانش اموز دیگر به انتظار ایستاده بودیم .آنطرفتر هم دو راننده تاکسی منتظر بودند.حوصله ام سر آمده بود و توان ایستادن نداشتم.اگر آن حس خانمانه را کنار میزدم دلم می خواست که مثل پسر ساندویچ فروش آنسوی خیابان روی زمین بنشینم و به دیوار تکیه دهم.آسوده و فارغ از رسمی بودن و رعایت آداب دست و پاگیر.چند دختر بلندبلند حرف می زدند و می خندیدند.خبری از معاونها نبود تا نفسشان را بگیرند و تذکر دینی بدهند"دختر که در خیابان بلندبلند نمی خندد."نگاهی به آنها انداختم.کنجکاو بودم که بدانم چه در دنیایشان می گذرد.نگین کوله اش را مرتب کرد و گفت"سینگلی و آزادی انتخاب بهتری است.چه لزومی دارد که یک دختر ازدواج کند و خدمتکار یک مرد شود.لباس اتو کند.غذا بپزد.خانه را مرتب کند و بچه بزرگ کند.من که عمرا ازدواج کنم!"شیما خندید و گفت"من هم همینطور!"من در دل نیشخند زدم و با خود گفتم"تو که نامزد داری و چند وقت دیگر ازدواج میکنی دیگر چرا چنین ادعایی داری. "نسترن ادای شیما را در آورد و گفت"زر مفت نزن!"بعد همگی بلند خندیدند.از خنده های بی خیالشان لبخند روی لبم نشسته بود.راننده تاکسی آنسوی خیابان هم شیشه ماشین را پایین داده بود و هیاهوی دختران را به تماشا نشسته بود.من انگار معلم آنها نبودم.حس منبر و وعظم فروکش کرده بود.گذاشته بودم که با حرفها و خنده هایشان خیابان را به آشوب بکشند حتی نخواسته بودم که آنها را به داخل مدرسه ببرم تا دور از چشم نامحرمان به گفتگویشان ادامه دهند...