اسپنتان

دلنوشته

از خانه که بیرون زدم نسیم سردی به صورتم خورد.حفاظ دیوارها دیگر وجود نداشت.من بودم و خیابان و پیرمردی که آنسوی پیاده رو به دور دست چشم دوخته بود.تکه ابرهای کوچک در آسمان آبی خودنمایی می کرد و فضایی دلانگیز درست کرده بود.از پله های پل هوایی که بالا رفتم به آن بالا که رسیدم حس خودکشی ام فعال شد.سقوط و خلاص.شیاطین را نفرین کردم و از پله ها پایین آمدم.راه مدرسه را در پیش گرفتم.یاد اینجا افتادم.چند سال پیش در همین وبلاگ غرغر  کرده بودم.کفش و چادر سیاهم با راه رفتن روی خاکهای پیاده رو کاملا خاکی شده بود و شاکی شده بودم.حالا پیاده رو و خیابان را آسفالت کرده اند و از غر زدن خبری نیست ولی هر بار که این صفحه مجازی را باز می کنم خرسند می شوم.از اولین خیابان که گذشتم به مدرسه رسیدم.تمام ذوق و شوقم ته کشید.باز حس نفرتم گل کرد.دخترهای مامور دم در سلام کردند.جواب سلامشان را دادم.جلوتر که رفتم صدای عرعر خنده شان بلند شد.نمی دانم من سوژه خنده شان بودم یا با خودشان شوخی داشتند.برایم رفتار مضحکشان اهمیتی نداشت.برد با کسی بود که قلم دستش بود و به ظاهر خودکارهای رنگین را به دست من داده بودند.در دفتر مدرسه همکاری تسبیح دست گرفته و ذکر میگفت.در دل گفتم"آفرین به تو"در فاصله کوتاه ذکر گفتن او و امضای دفتر حضور و غیاب معلمان دیگر هم سر رسیدند.صف مدرسه که تمام شد.معلم ها به سوی کلاسها رفتند تا راست و دروغ تحویل دانش آموزان بدهند.چند کتاب روی میز معلمها خودنمایی می کرد.دلم می خواست یکی از آن کتابها را بخوانم و سر کلاس نروم.در آن لحظه آرزوی محالی بود که برای معاون پرورشی جامه ی عمل پوشیده بود.در دل باز آیه یاس خواندنم شروع شده بود"چرا او می تواند راحت بنشیند و کتاب مورد علاقه اش را ورق بزند و من باید سر کلاس بروم؟چهار ساعت بیوقفه تدریس کنی و او چهار ساعت بیوقفه کتاب بخواند با پایان غرزدنهایم به در کلاس رسیدم.یادم رفت که معلم پرورشی کتاب مطالعه می کند.دبیر ادبیات تسبیح می گرداند و دخترها قهقه زده اند.گویی آدمی دیگر وارد کلاس و آن یکی دیگر پشت در جا مانده بود اما نفرتم از آن کلاس خاص هنوز باقی بود.ریلکس بودم اما می خواستم که یا من نباشم یا آنها...

Espantan چهارشنبه هفتم آذر ۱۳۹۷ 0:17
امکانات وبلاگ

آمارگیر وبلاگ

© اسپنتان